دو آدم که می پوسند در هم
و من نظاره گر ریزششان
روده بر می شوم از اشک
پسمانده هایشان را
می توانید
در سیاه چالهای لجن گرفته زندگی
پیدا کنید
خوب گوش کنید
این زندگی دو آدمی است که
باید دیدنشان را با خود
به گور برید
تا وقتی که در پودهای من تار شده اند و
من در تارهایشان پود...
و حالا
سه آدمند که گره خورده اند در پوچ
سه آدم که می پوسند در هیچ
و من نظاره گر ریزششان
دق میکنم از خنده
پسمانده هایشان را
می توانید
در هر جا پیدا کنید
خوب گوش کنید ...
چهار آدمند که گره می خورند ...
وقتی اشکهایت را با دست می پوشانی
به گریستنت
خوب گریستنت
شک میکنم...!
راه که بروی
تازه می فهمی
که چه دردی دارد
زندگی...!
۱۷/۱۲/۸۶
"نقطه می گذاری! سر خط، سفيدي كاغذ، كه آدم را به حرف مي آورد يا همه حرفها را پاك از ياد آدم ميبرد. فراموشي، خاموشي، سرخط!"
"صداي تو ميپيچد توي گوشم. نقطه؛ آغازِپايان، پايانِ پايان. سرخط!" و من مثل كودكي از اينكه شروع كنم هراس دارم. مي ترسم آنقدر غلط باشم كه هيچ گاه تو را نفهمم.
گوش ميكني؟! مي خواهم حرفهايم را بزنم؛ صادقانه، عاقلانه، عاشقانه يا عارفانه نمي دانم . مي خواهم چيزي را بگويم كه به دردم بخورد و تنها به دردم چفت و بست شود... خوب گوش كن... با توام...!
در فراسوي مرزهاي تنت
ترا دوست مي دارم.
آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده
روشني وشراب را
آسمان بلند و كمان گشاده پل
پرنده ها و قوس و قزح را
به من بده
و راه آخرين را
در پرده يي كه ميزني مكرر كن.
در فراسوي مرزهاي تنم
ترا دوست مي دارم.
در آن دور دست بعيد
كه رسالت اندامها پايان مي پذيرد
و شعله و شور تپشها و خواهش ها به تمامي
فرو مي نشيند.
و هر معنا، قالب لفظ را وا ميگذارد
چنان چون روحي كه جسد را
در پايان سفر،
تا به هجوم كركسهاي پايانش وانهد...
در فراسو هاي عشق
ترا دوست مي دارم
در فراسوهاي پرده و رنگ...
در فراسوي پيكرهايمان
با من وعده ديداري بده ...
قوری ز قلم
قلم ز قوری
تو عشق منی
گوگوری مگوری
یکی از همین ناهین عن المفکر دو آتشه پيشم آمد كه : " آقا نمي دانيد آنجا دم در عده زيادي از نسوان جمع شده اند و منتظر باز شدن در ورودي، بد وضعي بود، من ناراحت شدم!"
گفتم: چطور؟ مگر خانمي بي حجاب آمده است؟
گفت:" نه آقا... بي حجاب كه نه. اما يكي از آنها را ديدم كه در زير چادرش دامني پوشيده بود كه صحيح نبود...!"
گفتم: مومن! زير چادر، دامن كوتاه پوشيدن بيشتر منكر است، يا از توي يك جمع انبوه، دامن كوتاهي را از زير چادر،ديد زدن؟!...
شريعتي
کسانی که افتخاراتشان تنها در گذشتگانشان خلاصه می شود
همانند بوته های سیب زمینی هستند که دارایی شان
زیر زمین نهفته است...!
تامس آتوی
همان قدر که زندگان از زندگی بی خبرند...
اندر حکایات یکسال وبلاگ نویسی
گذشت. سیصدو شصت و پنج روز از اولین باری که با سخنی از سهراب کار جانفرسا و جان به لب رسان وبلاگ نویسی را شروع کردیم(دلایل این صفات نسبت داده شده به این کار شریف متعاقباً اعلام خواهد شد). داشتیم میگفتیم از اولین پستی که ارسال داشتیم ... بله یادمان می آید که به قول متجددین امروزی دو کامنت بیشتر نداشت و چقدر ذوق کردیم بابت آن دو دیدگاه ، آنقدر که تصمیم گرفتیم هیچ گاه – با تمام ناجوانمردی هایش- آنرا رها نکنیم .(قابل توجه کسانی که با امر تشویق در پیشبرد اهداف مخالف هستند.) القصه در طی این مدت با آدمهای بسیاری سر و کار داشتیم که گاهی اوقات باعث تعجبمان میشد به سبب تنوع نوع بشر ، که اگر اندکی از علم ژ نتیک سر در نمی آوردیم مایه جنونمان میشد و چه بسا اکنون یکی از اعضای ثابت دارالمجانین می بودیم. بشرهایی با دیدگاههایی متفاوت و بعضاً عجیب که شاید دیگر هرگز در طول دوران عمرمان مثل و مانندشان را نبینیم چرا که ثابت شده است از هر شاهکاری فقط یک اثر خلق می شود(نمونه زنده و البته ارزنده اش اینجانب). براستی که جانورانی1 هستیم بس غریب...
در میان آرا و دیدگاهها آنهایی را که بر خاطر مبارک! بنده مانده است باز میگویم تا درس عبرتی باشد برای متاخرین(خودمانیم هیچ دخلی به متاخرین این حرفه نخواهد داشت ... حکایت همان بیتی است که می گوید: چون قافیه تنگ آید / شاعر به جفنگ آید.)
بله ... یادمان است که در همان اوایل شخصی از تعداد بهارهای عمرمان پرسید و ما در جواب عدد 17 را ذکر کردیم . اما نمی دانیم که چرا باور نداشت سنمان را ، میگفت فراتر رفته ای. از ما که آری هست از او که نه نیست ... ما هم بیش از این اصرار نورزیدیم بله عرض میکردیم، بودند یارانی که هیچ گاه ما را از خاطر نبرده اند و مدام ما را می خوانند نمونه اش همین استاد و نوچه ا ش2 که ما از اولین شاگردانشان بودیم در این راه و توانستیم به مقام پروفسوریا هم نائل شویم.
کسی بود که میگفت همشهری است و به غیرتش بر می خورد اگر حداقل ماهی یکبار به وبلاگمان سر نزند، همان شد و بقیه بازدیدهایش را فاکتور گرفت...!(تا باشد از این همشهریهای با وفا....!)
بودند وبلاگهایی که مسدود ( یا به قول شماها فیلتر) شدندو دیگر هرگز به جمع یاران باز نگشتند شاید سر از جایی درآورده باشند که می گویند آب خنک فراوان است...!(ما خودمان را از این دسته پر خطر بیرون کشیدیم چرا که ذهن مردم به خودی خود مغشوش هست بیش از این روا نیست اذهان را مغشوشتر کرد...!)
شخصی دیگر بود که نظر بر این داشت با نظر او و امثال او بوده است که جبران شده است جبران. شاید درست میگفت آن بنده خدا ... ما چه می دانیم ... جالب بود هنگامی که کاندیدای انتخابات مجلس شدند وبلاگشان را هم حذف کردند، شاید یکی از شرایط ، استعفا از امر شریف وبلاگ نویسی هم باشد... این را هم ایضاً نمی دانیم.
در میان دیدگاهها آنهایی که به اصطلاح دوستی سرشار از خودکامگی بودند تعدادشان از همه بیشتر بود. پدیده ای شاید نوین در سده 21 به نام خودکامگی کامنتی که گریبان خیلی ها را گرفته است و من چقدر از اصطلاح این دوست خوشم می آید.
جالب بود که شخصی خیال می کرد به خاطر ابراز علاقه ام به دیگری(بلا به دور!) این وبلاگ را راه اندازی کردم و این بلای جانسوز را به جان خودم انداخته ام شاید غافل از این بود که راههای آسانتری هم برای ابراز این سخنان وجود دارد. (عجب ذهنی دارند این آدمها ... تا کجا کار می کند، میمانیم حَیران.) کسانی هم بودند در این بین که علی رغم شهرت و محبوبیتشان می آمدند و می نوشتند و سرمشق می دادند.
ظریفی! هم در این بین می گفت:انقدر ملت را بر سر هدایت و گادامر به جان هم نینداز...! علی ایحال ما گفته باشیم سه نقطه ها را بخوانید...!
این بود اولین سخن آزاد ما
باشد که قبول افتد تا ببینیم چه پیش آید...
مهشید نیکروش
22/10/86
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------1) لازم دیدم در رابطه با این لغت توضیح دهم که فردا آرواره های حس انسانیت شما مغزم را نجود. بله از دیدگاه علم زیست شناسی انسانها هم نوعی جانور(به همان معنایی که در ذهن تداعی می شود) هستند منتها از نوع متکاملتر و البته در بیشتر موارد متکلمتر.
2) برای آشنایی بیشتر با این اساتید می توانید به وبلاگ ترنم خیال مراجعه فرمایید.
آنچه ما ادبيات مي ناميم نه با بازگشت به زمان گذشته، يعني زمان پيدايش آن، بل با شركت فعال و سازنده در آنچه امروز گفتني ست درك مي شود. به راستي، نكته ي اصلي مناسبت ميان افراد نيست، (مثلا ميان خواننده و مولف كه چه بسا يكسر ناشناخته است) بل شركت در مبادله اي است كه متن با خواننده برقرار مي كند. زمان ادراك متن و معناي آنچه در متن گفته مي شود، هر دو به زمان حاضر برمي گردند، و يكسر از آن سنتي كه به پندار ما مولف در آن جاي گرفته است و از تمايل ما به كاربرد تاويل تاريخي آن سنت مستقل هستند.
هر دوره از سر ناگزيري، متن را چنانكه پيش رويش قرار گرفته است مي خواند. چرا كه وابسته است به سنتي كه درونش بهره اي مادي دارد و ناگزير است در آن خود را بشناسد. معناي راستين متن چنانكه در كار تاويل كننده مطرح مي شود، به عناصر محتملي وابسته نيست كه خصلت نماي دوران مولف و مخاطب هاي هم روزگارش هستند. چرا كه اين معنا دستاورد شرايط تاريخي تاويل كننده و از اين رهگذر، تمامي فراشد عيني تاريخي است…. معناي متن از نيت مولف فراتر مي رود، نه گاه به گاه، بل همواره. شناخت فراشدي تكرار شونده نيست. بل هميشه داراي منش آفريننده است. … هر كس كه چيزي را مي شناسد، آن را به گونه اي متفاوت مي شناسد.


