تبليغاتX
سزانه

سزانه

و این خود، پایانی است(سه نقطه...)
بازگشت، فاجعه ی عظیم بازگشت...
 

شهر سیلی خورده هذیان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق در بیماری دلمردگی بیجان...

 

                                                                                            سیاوش کسرایی

                                                                                              (آرش کمانگیر)

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت10:47 مهشید نیکروش |
 

                   ...

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت16:19 مهشید نیکروش |
تجربه های یک انسان کالیو

 

 

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پرگشودن پرستو شدن

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت9:46 مهشید نیکروش |
لطفا با کفش وارد نشوید!

حال و هوای خاصی دارد وقتی در یک روز ابری و کمی تا قسمتی دلگیر به شاهکار گلنراقی گوش کنی و "مرا ببوسش" را زمزمه.

نمیدانم چرا تصمیم گرفتم سزانه ام را با دستان خودم خفه کنم. شاید نمیخواستم بیشتر از این ببیند آنچه را که من هر روز هزار بار میبینم  یا شاید یک جنون آنی یا نه  به قول دوستی فقط میخواستم کمی ادا درآورم! یا نمیدانم هر چه که خود فکر کنید.

"در

میان توفان/ هم پیمان با قایقرانها

گذشته از جان/ باید بگذشت از توفانها

به نیمه شبها/ دارم با یاران پیمانها

که بر فروزم/ آتشها در کوهستانها..."

گلنراقی میخواند. مرا فکری میکند. و من فکر میکنم به همه چیز. به همه کس. به همه...

من فکر میکنم به ترنمم که از پنجره های سرطانی بیمارستانش مینویسد و با هر پستش اشک میریزم. فکر میکنم به همه. به همیشه استادم، حسن گوهر پور و آدمهای مثلثی اش. به بهمن عبداللهی و دیوانگی هایش که همیشه هوایم را داشته. من فکرمیکنم به هاشم حکمه که دنیای فکری ام را عوض کرد و راهی را نشانم داد که عاقبتش انشالله به خیر است! من حتی به ایران آباد شلتوک کار بزرگ هم فکر میکنم و فکر میکنم به انکار گذشته هایم. به کامران نجف زاده که نیکروشی ام را زیر سوال برد! به سامان سپنتا که پوست انداختن را به من یاد داد و همراهم بود تا خوب پوست بیاندازم. به حدیثهای بی قراری مهرگان. به دویدنهای طارمی. به تکاندن برف از شانه های آدم برفی گروس. من حتی دیشب خواب خواندیدنی های فلاح را هم دیدم و فکر میکنم به بچه های نیستان که هنوز میخواهند کلوپش را از من بخرند! به داستانهای عباسپور که همیشه به من پس گردنی میزنند.

من فکر میکنم به تشنجهای کیوان که برای من زندگی است.به ایوب و شکهایش. به اینکه حتی به حذف سزانه هم شک کرد،اینبار اما یقین داشت! به عزت بهمنی که آواره ی زنی است با گیسهای بریده. به میثم مصباح. به ایمان که هوای شعرهایم را کرده بود.به رامین خسروی که سفارشش را هنوز تحویلش نداده ام!! به امین احراری  که در نقد داستانم از کافکا گفت و من هنوز در بهت این قیاس مع الفارق هستم!!!!

فکر میکنم به بچه های ناژوان که دیگر تایشان را در هیچ کجا پیدا نخواهم کرد. فکرمیکنم به لاله، روزی که در حافظیه سگ گذاشته بود دنبالمان و... فکرمیکنم به تخمه شکستنهایمان در شب شعر دکتر پساوند!!!! به رضا طبیب زاده و نه... نه... تو عاشقی...؟! به امیر میرزایی که این روزها نمیدانم دلش دکتر میخواهد یا تنش میخارد! به جوگیریهای پست مدرن مسیحا و بدهکاریهای آیس پکی اش! به آرزو، آذر،نجمه و شیطنتهایش، به لیلا، زهرا، همایون و شبه غزلهای سیار. به مریم  11 ساله ام که بزرگ بودن را از او یاد گرفتم. به دوست ادیبم حسین خان علیزاده. من فکر میکنم. به هیروگلیف محمد صبوری. من حتی به داستانهای خدایی حامد هم فکر میکنم. به شلتوک کار کوچک که با قاطعیت گفت:"خیر"! به احمد توسلی و تارها و ترمه هایش. به آمنه. به شبهای روشن مسعود.به ناشناسی که برایم از عشق مینویسد. به میلاد عدلیه که همیشه همراهم بوده. به حسین و شعرهایش. به والاحضرت. به همشهری ام، شروه. فکر میکنم حتی به حسین میرزایی که از وقتی عیالوار شده به اینجا سر نمیزند! من فکر میکنم به اتفاق مسخره سال شصت و هشت و دختر بدی که نامش صدیقه است!!!! من حتی به پیکهای شراب سیاه مستان هم فکرمیکنم.

فکر میکنم. فکر میکنم و...

و با همان ذوق زدگی ارشمیدسی میگویم: خدایا! من چقدر این موجودات را دوست دارم... دخترم میخواهد زنده بماند...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت14:29 مهشید نیکروش |
راهی به زباله دان تاریخ!!!!

 

 

نظر خود را راجع به حذف این وبلاگ اعلام کنید.

 

با تشکرات قبلی و بعدی

مهشید نیکروش

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت12:37 مهشید نیکروش |
به بهمن عبداللهی با تمام دیوانگی هایش
 

یک نبودن ناچیز زمان

اتفاق می افتد

                   تا تو

دیوانگی ات را تقسیم کنی

                                       یکی من

                                       یکی تو...!

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت19:31 مهشید نیکروش |

 

چه خوش گفت پیغامبرم -حضرت مولانا- ... :

 

ما را رساند به آن مقام

که در آن بی حرف می روید کلام

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت12:41 مهشید نیکروش |
طلب
 

زانو زدم روبروش، پاشو انداخت رو پاش، دستهام رو تو همدیگه گره کردم، عین این ابلهای تو فیلما! چشمامو بستم، صدای ورق زدن کتابشو شنیدم،گفتم حالا وقتشه، با صدای بم کرده و گرفته گفتم، به قول گی دوموپوسان:

اگر میتوانستم مثل سگها زوزه بکشم، به بیابانی میرفتم یا به جنگلی، و ساعتها زوزه میکشیدم تا تسکین پیدا کنم...

با بی تفاوتی و در حالی که اخم کرده بود گفت: خدا خر رو دید و بِش شاخ نداد!!!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت19:4 مهشید نیکروش |
 

می گویند " زندگانی تکرار نمی شود". این شاید درست باشد، اما در خیلی موارد شرایط مشابه پیش می آیند.

فقط اندازه های فاجعه توفیر میکنند و نام و نشان آدمهای درگیر فاجعه تفاوت میکنند، اما جوهر فجایع همذات و همسرشت هستند.

فاجعه، فاجعه ی قربانی شدن؛ و قربانی فاجعه شدن.

 

 

* کلیدر

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت17:47 مهشید نیکروش |
دخترم، سزانه...

امروز، 22 دی ماه 1387.

امروز، دو سال است که میگذرد از تولد سزانه ام. بعد از آنکه کودک ناخواسته ام - که هیچگاه برایش اسمی انتخاب نکردم، سقط شد-  و بعد از آنکه رُزِتای 1ساله ام قلبش یاری اش نکرد - آن هم به خاطر من،چرا که مادرزادی بود دردش!- تا در این دنیا بماند، خداوند سزانه را به من داد...

سزانه ام دیگر گاگِله نمیکند. حالا دیگر روی پاهای خودش می ایستد و راه میرود. دستش را به هر چه که بتواند میگیرد تا نیفتد و از اینکه پیروزمندانه از پس این کار شگفت انگیز برآمده به من لبخند میزند. حالا دیگر سزانه ام میتواند شعرهای کودکانه اش را یک نفس با صدای بلند برایم بخواند. و من میتوانم برایش شبها داستانهای شل سیلور استاین را بخوانم و به چشمان معصومش زل بزنم و ... خدای من! سزانه ام هم مثل من عاشق عمو شل است. تنها وقتهایی است که بازیگوشی نمیکند...

هر سال که میگذرد و به این روز میرسیم، انگار جانی تازه میگیریم برای ادامه ی این زندگی ِ ... هم من،هم جگر گوشه ام.

نمیدانم اگر سزانه ام نبود من حالا کجا بودم. سزانه ام مرا به جاهایی برد که با عاشق ترین عاشقهای دنیا هم به آنها نمی رسیدم، نرسیدم...!

اگر سزانه ام پا به این دنیا نمی گذاشت، من هم...! واسطه ای شد برای شناختن آدم هایی که شاید دیگر نبودشان را تاب نیاورم... سزانه ام مرا عاشق کرد.مرا شاعر کرد.مرا مادر کرد...

مرا مادر کرد...

دخترم، سزانه ام! تولدت مبارک ...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت22:49 مهشید نیکروش |