تبليغاتX
سزانه


سزانه

و این خود، پایانی است

 

درست مثل یک کِرم. کِرمی که گذاشتم زیر میکروسکوپ و دارم باهاش كشتي می گيرم!

3 سال آزگار...

دور خودم می پیچم. انگاری که سیخ داغی را تا انتهاش توی چشمهام فرو کنند.

3 سال آزگار...

سوزن باریک و نازک تشریح را توی جسمش فرو می کنم و با تمام توان سعی می کنم روی کائوچوی سفید، سفت و محکمش کنم. امان نمی دهد. تقلا می کند و سوزن را از جا در می آورد...

3 سال آزگار درست مثل يك كِرم!

تو بودي كه گفتي

"من ديوانه ام مهشيد!

من، فكرهاي عجيب دارم

من، شعرهاي عجيب دارم"

و اما من درست مثل كِرمي كه كمربند تناسلي اش را ازش گرفته باشند از هستي ساقط شدم...!

-          من دوست دارم در حال مراوده ي مهربون با آدما بميرم نه شبيه يه تاپاله ي خنثي مضمحل

-          تاپاله بودن هم عالمي داره...!

-          عكس تمام متن هاي دنيا عالمي دارن! اما انگار تو هم از اونايي نبودي كه من فكر ميكردم، من بايد دنبال اونا بگردم.

..." جملگي گشتند سي مرغ تمام" ...

                      .

                      .

                      .

 

و اينبار درست مثل كِرمي كه بند شانزدهم جسمش را جدا كرده باشند، دوباره خودم را ساختم...!

                      .

                      .

                      .

 

3 سال آزگار است كه من به طرز وحشتناكي وجود دارم!

 

و چندين سال آزگار ديگر نيز...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/10/21ساعت 9:57 توسط مهشید نیکروش| |

...حالمان خوب است !

 

رُستني ها كم نيست

من و تو كم بوديم

خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم

گفتني ها كم نيست

من و تو كم گفتيم

مثل هذيان دم مرگ از آغاز، چنين در هم و برهم گفتيم

ديدني ها كم نيست

من و تو كم ديديم

بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم

چيدني ها كم نيست

من و تو كم چيديم

وقت گل دادن عشق روي دار قالي بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم

خواندني ها كم نيست

من و تو كم خوانديم

من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد با دهاني بسته وا مانديم

من و تو كم بوديم

من و تو اما در ميدانها، اينك از اندازه ي ما ميخوانيم

ما به اندازه ي ما مي بينيم

ما به اندازه ي ما مي چنيم

ما به اندازه ي ما مي گوييم

ما به اندازه ي ما مي روييم

من و تو كم نه كه بايد شب بيرحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم

من و تو خم  نه و درهم نه و كم هم نه كه مي بايد باهم باشيم

من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم

من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شده با هم باشيم

گفتني ها كم نيست...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت 19:16 توسط مهشید نیکروش| |

 

حال زمين خوب نيست

.

.

.

                             

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 11:36 توسط مهشید نیکروش|

 

هر لحظه که می گذرد

                          چینشی تازه می خورد

                                                          این حریرِ

                                                               حقیرِ

                                                               ذهن...

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 8:3 توسط مهشید نیکروش| |

 

اولین معشوقم دندانهای زردی دارد. در چشم های دو ساله و نیمه ی من وارد شده از مردمک چشمهایم تا درون قلب دختر بچه گانه ام لغزیده و آنجا سوراخش، آشیانه اش، کنامش را ساخته است. الان هم که دارم با شما حرف میزنم هنوز آنجاست....

 

دیوانه بازی

کریستین بوبن

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 13:50 توسط مهشید نیکروش|

یک متر و هشتاد و دو سانتی متر یا شاید هم یک متر و هشتاد و پنج سانتی متر. کسی دقیق نمیداند که مرد در آن حالت چند سانتی متر از بلندی چهارچوب در را اشغال کرده بود. لاغر و استخوانی بود. چهره ی گرفته و چشمانی که بی تفاوتی در آنها موج میزد یا شاید هم نه. تنها چیزی که میشد به وضوح دید این بود که مرد کمی قوز کرده بود. دستها به سینه و خیره به روبرو. کسی مطمئن نیست که مرد گریه میکرد یا نه، با اینکه کسی اشکهای او را ندیده است اما هیچ کس حاضر نیست شهادت بدهد که او گریه نمی کرده است. خودم از خیلی ها که او را زیر نظر گرفته بودند پرسیدم و هربار در جوابم، شانه هایی بود که بالا و پایین می رفت. با این حال اگر فرض بگیریم که او گریه میکرده باید لرزش شانه هایش یا مثلاً صدای هق هق اش یا در هم رفتن خطوط چهره اش تائید شود اما کسی حاضر نیست شهادت بدهد که مرد گریه نمی کرده است با اینکه لرزش شانه ها و در هم رفتن خطوط چهره و صدای هق هق اش را ندیده و نشنیده اند.

اطمینان دارم که مرد قوز کرده بود، سرش هم پایین بود و این، فرضیه ی یک متر و هشتاد و دو سانتی بودن او را در آن حالت عمیقاً تائید میکند چرا که اگر اصل را هم بر این بگذاریم که او یک متر و هشتاد و پنج سانتی متر بوده است باز هم در آن حالت قوز کرده سه سانت از بلندی قامتش قابل دیدن نبوده است که این صحت ادعای مرا تائید میکند.

مرد به روبرو خیره شده بود یا شاید هم سنگریزه ای یا یک همچون چیزی را با نوک کفشش حرکت میداد. اما چیزی که مهم است این است که او یکبار سرش را بلند کرد. بله، او یکبار و البته برای آخرین بار سرش را بلند کرد. آن موقع بود که چشمان قهوه ای کمرنگ یا شاید هم عسلی اش یا چیزی بین این دو دیده شد. وقتی که سرش را بلند کرد نفس عمیقی کشید یا شاید آهی بود از اعماق وجودش. اما باز هم کسی نمیتواند به ضرس قاطع بگوید که او چشمانش را بست یا به نقطه ای، تصویری، صحنه ای، چیزی نگاه کرد. اما اینکه چرا مرد در آن موقع خاص سرش را بلند کرده است برای من نیز جای سوال دارد. آنهم مردی که هیچ حرکتی نمی توانست مانع از نگاه کردنش به روبروی خود، به آن نقطه ی نامعلوم شود. نقطه ی نامعلومی که یک هفته  ذهن تمامی اهل محل را به خود جلب کرده بود.

یک عشق، یک زن، یک هوس زودگذر یا حس نوستالژیک دیدن  یک معشوقه ی قدیمی در ماشینی در حال حرکت یا یک همچون چیزهایی باید وجود داشته باشد که بتواند مردی را به آن روز در بیاورد. البته باید توجه داشت که اینها همه از احتمالات هستند. این را یقیناً عرض میکنم. موضوع دیگری را که باید در نظر داشت این است که در آن مدت کسی سراغی از او نگرفت. نه آشنایی، نه دوستی، نه فامیلی... اما بیخانمان نبود. نه... لااقل اینطور که از وجناتش پیدا بود بیخانمان نمیتوانست باشد. چیزی که نسبت به ابراز آن یقین کامل دارم این است که بعد از آن شب مرد گم شد. هیچ کس حاضر نشد دنبال او بگردد و یا اینکه مثلاً تعقیبش کند و سر در بیاورد که کجا زندگی میکند. اما همه حاضرند شهادت بدهند که او خودش خودش را گم کرد و این خواسته ی خودش بود که گم و گور بشود. با اینکه کسی او را نمی شناخت اما گم شدن او به یکباره آنهم بعد از یک هفته ی تمام ایستادن و نگاه کردن به نقطه ای نامعلوم معنای دیگری نمیتواند داشته باشد. حاضرم سوگند بخورم که کسی با او پدرکشتگی نداشت که مثلاً بخواهد سر به نیستش کند. مطمئن هستم که او خودش، خودش را کشته است البته اگر مرده باشد...

.

.

.

یه نخ سیگار لطفن!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 15:21 توسط مهشید نیکروش| |

 

شهر سیلی خورده هذیان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق در بیماری دلمردگی بیجان...

 

                                                                                            سیاوش کسرایی

                                                                                              (آرش کمانگیر)

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 10:47 توسط مهشید نیکروش|

 

                   ...

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 16:19 توسط مهشید نیکروش|

 

 

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پرگشودن پرستو شدن

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 9:46 توسط مهشید نیکروش| |

حال و هوای خاصی دارد وقتی در یک روز ابری و کمی تا قسمتی دلگیر به شاهکار گلنراقی گوش کنی و "مرا ببوسش" را زمزمه.

نمیدانم چرا تصمیم گرفتم سزانه ام را با دستان خودم خفه کنم. شاید نمیخواستم بیشتر از این ببیند آنچه را که من هر روز هزار بار میبینم  یا شاید یک جنون آنی یا نه  به قول دوستی فقط میخواستم کمی ادا درآورم! یا نمیدانم هر چه که خود فکر کنید.

"در

میان توفان/ هم پیمان با قایقرانها

گذشته از جان/ باید بگذشت از توفانها

به نیمه شبها/ دارم با یاران پیمانها

که بر فروزم/ آتشها در کوهستانها..."

گلنراقی میخواند. مرا فکری میکند. و من فکر میکنم به همه چیز. به همه کس. به همه...

من فکر میکنم به ترنمم که از پنجره های سرطانی بیمارستانش مینویسد و با هر پستش اشک میریزم. فکر میکنم به همه. به همیشه استادم، حسن گوهر پور و آدمهای مثلثی اش. به بهمن عبداللهی و دیوانگی هایش که همیشه هوایم را داشته. من فکرمیکنم به هاشم حکمه که دنیای فکری ام را عوض کرد و راهی را نشانم داد که عاقبتش انشالله به خیر است! من حتی به ایران آباد شلتوک کار بزرگ هم فکر میکنم و فکر میکنم به انکار گذشته هایم. به کامران نجف زاده که نیکروشی ام را زیر سوال برد! به سامان سپنتا که پوست انداختن را به من یاد داد و همراهم بود تا خوب پوست بیاندازم. به حدیثهای بی قراری مهرگان. به دویدنهای طارمی. به تکاندن برف از شانه های آدم برفی گروس. من حتی دیشب خواب خواندیدنی های فلاح را هم دیدم و فکر میکنم به بچه های نیستان که هنوز میخواهند کلوپش را از من بخرند! به داستانهای عباسپور که همیشه به من پس گردنی میزنند.

من فکر میکنم به تشنجهای کیوان که برای من زندگی است.به ایوب و شکهایش. به اینکه حتی به حذف سزانه هم شک کرد،اینبار اما یقین داشت! به عزت بهمنی که آواره ی زنی است با گیسهای بریده. به میثم مصباح. به ایمان که هوای شعرهایم را کرده بود.به رامین خسروی که سفارشش را هنوز تحویلش نداده ام!! به امین احراری  که در نقد داستانم از کافکا گفت و من هنوز در بهت این قیاس مع الفارق هستم!!!!

فکر میکنم به بچه های ناژوان که دیگر تایشان را در هیچ کجا پیدا نخواهم کرد. فکرمیکنم به لاله، روزی که در حافظیه سگ گذاشته بود دنبالمان و... فکرمیکنم به تخمه شکستنهایمان در شب شعر دکتر پساوند!!!! به رضا طبیب زاده و نه... نه... تو عاشقی...؟! به امیر میرزایی که این روزها نمیدانم دلش دکتر میخواهد یا تنش میخارد! به جوگیریهای پست مدرن مسیحا و بدهکاریهای آیس پکی اش! به آرزو، آذر،نجمه و شیطنتهایش، به لیلا، زهرا، همایون و شبه غزلهای سیار. به مریم  11 ساله ام که بزرگ بودن را از او یاد گرفتم. به دوست ادیبم حسین خان علیزاده. من فکر میکنم. به هیروگلیف محمد صبوری. من حتی به داستانهای خدایی حامد هم فکر میکنم. به شلتوک کار کوچک که با قاطعیت گفت:"خیر"! به احمد توسلی و تارها و ترمه هایش. به آمنه. به شبهای روشن مسعود.به ناشناسی که برایم از عشق مینویسد. به میلاد عدلیه که همیشه همراهم بوده. به حسین و شعرهایش. به والاحضرت. به همشهری ام، شروه. فکر میکنم حتی به حسین میرزایی که از وقتی عیالوار شده به اینجا سر نمیزند! من فکر میکنم به اتفاق مسخره سال شصت و هشت و دختر بدی که نامش صدیقه است!!!! من حتی به پیکهای شراب سیاه مستان هم فکرمیکنم.

فکر میکنم. فکر میکنم و...

و با همان ذوق زدگی ارشمیدسی میگویم: خدایا! من چقدر این موجودات را دوست دارم... دخترم میخواهد زنده بماند...

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 14:29 توسط مهشید نیکروش| |

 

 

نظر خود را راجع به حذف این وبلاگ اعلام کنید.

 

با تشکرات قبلی و بعدی

مهشید نیکروش

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 12:37 توسط مهشید نیکروش| |

 

یک نبودن ناچیز زمان

اتفاق می افتد

                   تا تو

دیوانگی ات را تقسیم کنی

                                       یکی من

                                       یکی تو...!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت 19:31 توسط مهشید نیکروش| |

 

چه خوش گفت پیغامبرم -حضرت مولانا- ... :

 

ما را رساند به آن مقام

که در آن بی حرف می روید کلام

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 12:41 توسط مهشید نیکروش|

 

زانو زدم روبروش، پاشو انداخت رو پاش، دستهام رو تو همدیگه گره کردم، عین این ابلهای تو فیلما! چشمامو بستم، صدای ورق زدن کتابشو شنیدم،گفتم حالا وقتشه، با صدای بم کرده و گرفته گفتم، به قول گی دوموپوسان:

اگر میتوانستم مثل سگها زوزه بکشم، به بیابانی میرفتم یا به جنگلی، و ساعتها زوزه میکشیدم تا تسکین پیدا کنم...

با بی تفاوتی و در حالی که اخم کرده بود گفت: خدا خر رو دید و بِش شاخ نداد!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت 19:4 توسط مهشید نیکروش| |

 

می گویند " زندگانی تکرار نمی شود". این شاید درست باشد، اما در خیلی موارد شرایط مشابه پیش می آیند.

فقط اندازه های فاجعه توفیر میکنند و نام و نشان آدمهای درگیر فاجعه تفاوت میکنند، اما جوهر فجایع همذات و همسرشت هستند.

فاجعه، فاجعه ی قربانی شدن؛ و قربانی فاجعه شدن.

 

 

* کلیدر

نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت 17:47 توسط مهشید نیکروش| |

امروز، 22 دی ماه 1387.

امروز، دو سال است که میگذرد از تولد سزانه ام. بعد از آنکه کودک ناخواسته ام - که هیچگاه برایش اسمی انتخاب نکردم، سقط شد-  و بعد از آنکه رُزِتای 1ساله ام قلبش یاری اش نکرد - آن هم به خاطر من،چرا که مادرزادی بود دردش!- تا در این دنیا بماند، خداوند سزانه را به من داد...

سزانه ام دیگر گاگِله نمیکند. حالا دیگر روی پاهای خودش می ایستد و راه میرود. دستش را به هر چه که بتواند میگیرد تا نیفتد و از اینکه پیروزمندانه از پس این کار شگفت انگیز برآمده به من لبخند میزند. حالا دیگر سزانه ام میتواند شعرهای کودکانه اش را یک نفس با صدای بلند برایم بخواند. و من میتوانم برایش شبها داستانهای شل سیلور استاین را بخوانم و به چشمان معصومش زل بزنم و ... خدای من! سزانه ام هم مثل من عاشق عمو شل است. تنها وقتهایی است که بازیگوشی نمیکند...

هر سال که میگذرد و به این روز میرسیم، انگار جانی تازه میگیریم برای ادامه ی این زندگی ِ ... هم من،هم جگر گوشه ام.

نمیدانم اگر سزانه ام نبود من حالا کجا بودم. سزانه ام مرا به جاهایی برد که با عاشق ترین عاشقهای دنیا هم به آنها نمی رسیدم، نرسیدم...!

اگر سزانه ام پا به این دنیا نمی گذاشت، من هم...! واسطه ای شد برای شناختن آدم هایی که شاید دیگر نبودشان را تاب نیاورم... سزانه ام مرا عاشق کرد.مرا شاعر کرد.مرا مادر کرد...

مرا مادر کرد...

دخترم، سزانه ام! تولدت مبارک ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 22:49 توسط مهشید نیکروش| |

ایمیلی به دستم رسید با این مضمون:" پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا" که در نوع خود جالب بود.

بعد از خواندن آن شک کردم، به اینکه آیا هنوز هم چنین مردمانی پیدا می شوند؟! چنین مردمانی که دهخدا از آنان سخن گفته و پیشنهاد مصاحبه ی با آنان را به رادیو صدای آمریکا داده است...

19 دیماه 1332

خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذگردد

ضمناً درنظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز ازجديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد .

بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه

سی. ادوارد. ولز

رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

***

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،

رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم .

شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد .

و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم: بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد .

يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد .

و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود

اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می تواند به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند .

در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.

***

منبع: دفتر شورای نويسندگان و هنرمندان ايران

( آرشیو: دنیای ما)

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 11:33 توسط مهشید نیکروش| |

 

از عقیده ات با تمام وجود دفاع کن.چرا که سکوت سرآغاز کار برای ویرانی توست.

کسایی که این پست رو خوندن شاید بفهمنن واسه چی حذفش کردم...

نه اینکه از حرفهام برگشته باشم و یا اینکه ...

نه فقط از حوصله ی این وبلاگ خارجه که بخواد محل درگیریهای [...] بشه...! شاید اشتباه از من بود.چون این فضا اصلاْ ساخته نشده واسه ذکر این احادیث.شاید یک وقتی در یک جای دیگر فضایی رو به وجود بیارم ...

پستی که تعداد نظرات خصوصیش سر به فلک میکشه و مخاطبان حاضر نیستن گفته هاشون رو عمومی بفرستن لابد کُمَیتش میلنگد دیگه!!!

در جواب دوستی که معتقد بود رفرنسهای این نوشته رو با توجه به نوع سبزی تو سینی و بقال محل و همصحبتی با پیرمردهای پارک خلدبرین انتخاب کردم بگم که همیشه از اعتقادات صحبت کردن کار آسونی نیست!! این نه تنها یک نوشته ی سیاسی نبود بلکه اگر خوب نگاه میکردید از انسانیتهایی که  خیلی از شماها از آن دم میزنید انسانی تر بود....!دوست ندارم بیشتر از این ادامه دهم تا این بلاگ تبدیل شود به محلی برای مناقشاتی که ره به جایی نخواهد برد.

از همه ی اونهایی هم که خوندن و نظر دادن ممنونم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت 15:28 توسط مهشید نیکروش| |

پستی کاملا اختصاصی/پستچی اصلاً زنگ نمیزند!

 

آرزویی است مرا در دل

که روان سوزد و جان کاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشک و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و کی باشد

غم من مایه ی آزارش

 

شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله ی راز آید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز آید

 

سایه ای تا که به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر

 

همه شب در دل این بستر

جانم آن گمشده را جوید

زین همه کوشش بی حاصل

عقل سرگشته به من گوید

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود که ره دادی

به دل آن عاشق بدخو را

 

آن کسی را که تو می جویی

کی خیال تو بسر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یار دگر دارد

 

لیکن این قصه که میگوید

کی به نرمی رَوَدم در گوش

نشود هیچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

می روم تا که عیان سازم

راز این خواهش سوزان را

نتوانم که برم از یاد

هرگز آن مرد هوسران را

 

شمع ای شمع چه می خندی؟

به شب تیره ی خاموشم

به خدا مردم از این حسرت

که چرا نیست در آغوشم

                                                               فروغ فرخزاد

نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 21:48 توسط مهشید نیکروش| |

 

هر روز بعد از مدرسه میرفت مغازه باباش تا حساب و کتابهاش رو جمع و جور کنه و آخر شب هم همراه اون برمیگشت خونه و تا نیمه های شب درس میخوند و دوباره روز از نو و روزی از نو...

همونجوری که داشت دخل پدرش رو می شمرد با خودش فکر میکرد که چرا بعد از مرگ مادرش نباید حتی یک دلخوشی کوچولو توی این دنیای به این بزرگی داشته باشه.

توی همین افکار بود که یکهو چشمش به یک پونصدی افتاد که روش نوشته بود:

                                             عطیه جان سلام

                                       چون میدونم دخل پدرت رو می شماری برات نوشتم که دوستت دارم

                                                                                                  علی رضا

 

                         ۸۴/۱۲/۵

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 10:20 توسط مهشید نیکروش| |


Design By : Night Skin