تبليغاتX
سزانه


سزانه

و این خود، پایانی است

 

حال زمين خوب نيست

.

.

.

                                      زمين، ديگر آن زمين سابق نيست!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 11:36 توسط مهشید نیکروش|

 

هر لحظه که می گذرد

                          چینشی تازه می خورد

                                                          این حریرِ

                                                               حقیرِ

                                                               ذهن...

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 8:3 توسط مهشید نیکروش| |

 

اولین معشوقم دندانهای زردی دارد. در چشم های دو ساله و نیمه ی من وارد شده از مردمک چشمهایم تا درون قلب دختر بچه گانه ام لغزیده و آنجا سوراخش، آشیانه اش، کنامش را ساخته است. الان هم که دارم با شما حرف میزنم هنوز آنجاست....

 

دیوانه بازی

کریستین بوبن

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 13:50 توسط مهشید نیکروش|

یک متر و هشتاد و دو سانتی متر یا شاید هم یک متر و هشتاد و پنج سانتی متر. کسی دقیق نمیداند که مرد در آن حالت چند سانتی متر از بلندی چهارچوب در را اشغال کرده بود. لاغر و استخوانی بود. چهره ی گرفته و چشمانی که بی تفاوتی در آنها موج میزد یا شاید هم نه. تنها چیزی که میشد به وضوح دید این بود که مرد کمی قوز کرده بود. دستها به سینه و خیره به روبرو. کسی مطمئن نیست که مرد گریه میکرد یا نه، با اینکه کسی اشکهای او را ندیده است اما هیچ کس حاضر نیست شهادت بدهد که او گریه نمی کرده است. خودم از خیلی ها که او را زیر نظر گرفته بودند پرسیدم و هربار در جوابم، شانه هایی بود که بالا و پایین می رفت. با این حال اگر فرض بگیریم که او گریه میکرده باید لرزش شانه هایش یا مثلاً صدای هق هق اش یا در هم رفتن خطوط چهره اش تائید شود اما کسی حاضر نیست شهادت بدهد که مرد گریه نمی کرده است با اینکه لرزش شانه ها و در هم رفتن خطوط چهره و صدای هق هق اش را ندیده و نشنیده اند.

اطمینان دارم که مرد قوز کرده بود، سرش هم پایین بود و این، فرضیه ی یک متر و هشتاد و دو سانتی بودن او را در آن حالت عمیقاً تائید میکند چرا که اگر اصل را هم بر این بگذاریم که او یک متر و هشتاد و پنج سانتی متر بوده است باز هم در آن حالت قوز کرده سه سانت از بلندی قامتش قابل دیدن نبوده است که این صحت ادعای مرا تائید میکند.

مرد به روبرو خیره شده بود یا شاید هم سنگریزه ای یا یک همچون چیزی را با نوک کفشش حرکت میداد. اما چیزی که مهم است این است که او یکبار سرش را بلند کرد. بله، او یکبار و البته برای آخرین بار سرش را بلند کرد. آن موقع بود که چشمان قهوه ای کمرنگ یا شاید هم عسلی اش یا چیزی بین این دو دیده شد. وقتی که سرش را بلند کرد نفس عمیقی کشید یا شاید آهی بود از اعماق وجودش. اما باز هم کسی نمیتواند به ضرس قاطع بگوید که او چشمانش را بست یا به نقطه ای، تصویری، صحنه ای، چیزی نگاه کرد. اما اینکه چرا مرد در آن موقع خاص سرش را بلند کرده است برای من نیز جای سوال دارد. آنهم مردی که هیچ حرکتی نمی توانست مانع از نگاه کردنش به روبروی خود، به آن نقطه ی نامعلوم شود. نقطه ی نامعلومی که یک هفته  ذهن تمامی اهل محل را به خود جلب کرده بود.

یک عشق، یک زن، یک هوس زودگذر یا حس نوستالژیک دیدن  یک معشوقه ی قدیمی در ماشینی در حال حرکت یا یک همچون چیزهایی باید وجود داشته باشد که بتواند مردی را به آن روز در بیاورد. البته باید توجه داشت که اینها همه از احتمالات هستند. این را یقیناً عرض میکنم. موضوع دیگری را که باید در نظر داشت این است که در آن مدت کسی سراغی از او نگرفت. نه آشنایی، نه دوستی، نه فامیلی... اما بیخانمان نبود. نه... لااقل اینطور که از وجناتش پیدا بود بیخانمان نمیتوانست باشد. چیزی که نسبت به ابراز آن یقین کامل دارم این است که بعد از آن شب مرد گم شد. هیچ کس حاضر نشد دنبال او بگردد و یا اینکه مثلاً تعقیبش کند و سر در بیاورد که کجا زندگی میکند. اما همه حاضرند شهادت بدهند که او خودش خودش را گم کرد و این خواسته ی خودش بود که گم و گور بشود. با اینکه کسی او را نمی شناخت اما گم شدن او به یکباره آنهم بعد از یک هفته ی تمام ایستادن و نگاه کردن به نقطه ای نامعلوم معنای دیگری نمیتواند داشته باشد. حاضرم سوگند بخورم که کسی با او پدرکشتگی نداشت که مثلاً بخواهد سر به نیستش کند. مطمئن هستم که او خودش، خودش را کشته است البته اگر مرده باشد...

.

.

.

یه نخ سیگار لطفن!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 15:21 توسط مهشید نیکروش| |

 

شهر سیلی خورده هذیان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق در بیماری دلمردگی بیجان...

 

                                                                                            سیاوش کسرایی

                                                                                              (آرش کمانگیر)

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 10:47 توسط مهشید نیکروش|

 

                   ...

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 16:19 توسط مهشید نیکروش|

 

 

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پرگشودن پرستو شدن

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 9:46 توسط مهشید نیکروش| |

حال و هوای خاصی دارد وقتی در یک روز ابری و کمی تا قسمتی دلگیر به شاهکار گلنراقی گوش کنی و "مرا ببوسش" را زمزمه.

نمیدانم چرا تصمیم گرفتم سزانه ام را با دستان خودم خفه کنم. شاید نمیخواستم بیشتر از این ببیند آنچه را که من هر روز هزار بار میبینم  یا شاید یک جنون آنی یا نه  به قول دوستی فقط میخواستم کمی ادا درآورم! یا نمیدانم هر چه که خود فکر کنید.

"در

میان توفان/ هم پیمان با قایقرانها

گذشته از جان/ باید بگذشت از توفانها

به نیمه شبها/ دارم با یاران پیمانها

که بر فروزم/ آتشها در کوهستانها..."

گلنراقی میخواند. مرا فکری میکند. و من فکر میکنم به همه چیز. به همه کس. به همه...

من فکر میکنم به ترنمم که از پنجره های سرطانی بیمارستانش مینویسد و با هر پستش اشک میریزم. فکر میکنم به همه. به همیشه استادم، حسن گوهر پور و آدمهای مثلثی اش. به بهمن عبداللهی و دیوانگی هایش که همیشه هوایم را داشته. من فکرمیکنم به هاشم حکمه که دنیای فکری ام را عوض کرد و راهی را نشانم داد که عاقبتش انشالله به خیر است! من حتی به ایران آباد شلتوک کار بزرگ هم فکر میکنم و فکر میکنم به انکار گذشته هایم. به کامران نجف زاده که نیکروشی ام را زیر سوال برد! به سامان سپنتا که پوست انداختن را به من یاد داد و همراهم بود تا خوب پوست بیاندازم. به حدیثهای بی قراری مهرگان. به دویدنهای طارمی. به تکاندن برف از شانه های آدم برفی گروس. من حتی دیشب خواب خواندیدنی های فلاح را هم دیدم و فکر میکنم به بچه های نیستان که هنوز میخواهند کلوپش را از من بخرند! به داستانهای عباسپور که همیشه به من پس گردنی میزنند.

من فکر میکنم به تشنجهای کیوان که برای من زندگی است.به ایوب و شکهایش. به اینکه حتی به حذف سزانه هم شک کرد،اینبار اما یقین داشت! به عزت بهمنی که آواره ی زنی است با گیسهای بریده. به میثم مصباح. به ایمان که هوای شعرهایم را کرده بود.به رامین خسروی که سفارشش را هنوز تحویلش نداده ام!! به امین احراری  که در نقد داستانم از کافکا گفت و من هنوز در بهت این قیاس مع الفارق هستم!!!!

فکر میکنم به بچه های ناژوان که دیگر تایشان را در هیچ کجا پیدا نخواهم کرد. فکرمیکنم به لاله، روزی که در حافظیه سگ گذاشته بود دنبالمان و... فکرمیکنم به تخمه شکستنهایمان در شب شعر دکتر پساوند!!!! به رضا طبیب زاده و نه... نه... تو عاشقی...؟! به امیر میرزایی که این روزها نمیدانم دلش دکتر میخواهد یا تنش میخارد! به جوگیریهای پست مدرن مسیحا و بدهکاریهای آیس پکی اش! به آرزو، آذر،نجمه و شیطنتهایش، به لیلا، زهرا، همایون و شبه غزلهای سیار. به مریم  11 ساله ام که بزرگ بودن را از او یاد گرفتم. به دوست ادیبم حسین خان علیزاده. من فکر میکنم. به هیروگلیف محمد صبوری. من حتی به داستانهای خدایی حامد هم فکر میکنم. به شلتوک کار کوچک که با قاطعیت گفت:"خیر"! به احمد توسلی و تارها و ترمه هایش. به آمنه. به شبهای روشن مسعود.به ناشناسی که برایم از عشق مینویسد. به میلاد عدلیه که همیشه همراهم بوده. به حسین و شعرهایش. به والاحضرت. به همشهری ام، شروه. فکر میکنم حتی به حسین میرزایی که از وقتی عیالوار شده به اینجا سر نمیزند! من فکر میکنم به اتفاق مسخره سال شصت و هشت و دختر بدی که نامش صدیقه است!!!! من حتی به پیکهای شراب سیاه مستان هم فکرمیکنم.

فکر میکنم. فکر میکنم و...

و با همان ذوق زدگی ارشمیدسی میگویم: خدایا! من چقدر این موجودات را دوست دارم... دخترم میخواهد زنده بماند...

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 14:29 توسط مهشید نیکروش| |

 

 

نظر خود را راجع به حذف این وبلاگ اعلام کنید.

 

با تشکرات قبلی و بعدی

مهشید نیکروش

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 12:37 توسط مهشید نیکروش| |

 

یک نبودن ناچیز زمان

اتفاق می افتد

                   تا تو

دیوانگی ات را تقسیم کنی

                                       یکی من

                                       یکی تو...!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت 19:31 توسط مهشید نیکروش| |


Design By : Night Skin