سِــــزانـِه
رابطهی آفتابهها با شلنگها، رابطه ی آفتابه-شلنگی. از آن شلنگهایی که سرش را میگذارند
توی آفتابه، آفتابه یک سال قطرهقطره آبِ شلنگ را جمع کند پر شود، یکی بریند
آفتابه را جلوی چشمِ بهتزده ی شلنگ خالی کند روی گهش. شلنگ فقط یک چشم دارد و
دهانی بامزه، شکلِ دهانِ ماهی وقتی توی آب یا وقتی بیرون آب است. یکی مفتول از
توی سرش رد کرده تا بشود روی دیوار آویزانش کرد. تمثال غمانگیز یک رابطهی
آفتابه-شلنگی! قرار بود یکروز با هم برویم
سفر. اگر جور میشد و میگفتی کجا؟ بهت میگفتم کویر. جایی که گُر بگیریم. بیشتر گُر
بگیریم. سالهای سال بعد دیگر فکر کنم زندگی آدمها جوری شده که امکان نداشته باشد
یکی در عرضِ چند دقیقه، کل زندگیش به گا برود و ببازد و مثل گرگهای پیر وا بدهد
عمر سگیاش را. اصلاً تا چند سال دیگر مطمئنم چیزی وجود نداشته باشد که آدمها
بخواهند سرش با هم و با خودشان بجنگند. که بعد نیاز باشد فراموشش کنند. و با اینحال
اصلاً نمیتوانم حکم دهم بعدها، دنیا جای مزخرفتری از حالا باشد. ده دقیقه است که دارم مینویسم
و ده دقیقه است که آینده است و ده دقیقه است که هیچچیز تغییر نکرده و ده دقیقه
است که من دارم از تو نوشتن فرار میکنم. من دقیقاً توی یکی از همان سالهای ...ی
زندگی میکنم که آدم یکلحظه همهچیزش را میبازد و وقتی باخت، بار و بندیلش را
جمع میکند میرود یک شهر دیگر و سعی میکند دیگر فحش ندهد. من میروم توی خودم. شهر که نیست، چند تا دهکوره است پشت تپّهها و درختهای خشکسالی خورده، که فاضلاب
کل تهران آبِ شُربِ یک عمرِ اهالیاش است. طاعونزده، مرگزده، چرکمرده، با صورتکهای
آدمهای ریقو و قوزی که حالا فقط دندانهایشان باقی مانده. وقتی یکی میرود توی
خودش، میرود یکجای بدتر. شاید چون من سر تا پا گندیدهام و چون توی جاهای بد
چیزهای خوب وجود ندارند و چون توی جاهای بد کسی به من نمیگوید چرا بدم، یا چرا به
اندازهی کافی نمیخندم یا چرا هیچوقت بوی خوبی نمیدهم و چرا مجبورم میکنند
یادم بماند، فراموش کنم، بدهم، پس نگیرم و سرم توی کار خودم باشد. توی خودم میروم. دست کسی را نمیشود گرفت، برد توی خودت. وقتی میروم آنجا فقط مینویسم و برای آدمهای
دور و برم مثل این است که از پلههای برقی فرودگاه دارم میروم بالا، بروم توی
هواپیما، و برای آشناها دست تکان میدهم و محض رضای خدا یک لبخند خشک و خالی هم
روی لبهام نیست. قبلاً اینطور فکر میکردم. حالا حتّی اگر دست هم تکان دادم، حتّی
اگر خندیدم و خواستم نظرِ کسی را جلب کنم، کسی نیست آن پایین. کهنگی خسته میکند
آدمها را. میروند جایی که گرم نباشد، شب نباشد. اصلاً میروند همینجوری. مگر
همینجوری نیامده بودند؟ آن سالها، سالهای همینجوری بودند و هر ثانیه برای
طولانیتر شدن ثانیهی بعدی خودش را میکشت و ثانیهها همینجور بیخود و بیجهت
تلف میشدند و زمان از دست میرفت و با این حال بودند آدمهایی که از من میپرسیدند
معتادم؟ گناه انتحار ثانیهها، که هیچکدامشان کافکا نخواندهاند و نمیدانند
سلین در پاراگراف اوّل سفر به انتهای شب دربارهی پاریسیها چه گفته است، میافتد
گردن من. آنها به حکم غریزه، میمیرند؛
ثانیهها. و به دنیای بعد از مرگ هم اعتقادی ندارند. همهی اینها کافی است که
سخت جان بکنند. زندگی عادی شده. فکرش را میکردی؟ این جندهی پیر عادی شده است
دیگر. دست گذاشته است روی دخترهای خوشگل. مشتریهای ثابت. کسانی که وقتی ازشان
شرافتمندانهترین درخواستها را میکنی، رد میکنند، طوری که تو فکر میکنی، "فکر
نمیکنند" و بعد، مثل حالا، باید بگردی ببینی چه اسمی به بچهای که توی شکمشان
دارند بیشتر میآید. آدمهای گُه، یک طرفشان را بکر نگه میدارند برای روزِ
مبادا. وقتی آن تکهی تمیزشان را رو کردند، جذابتر از همیشه میشوند. آدمهای
دیگر را وادار میکنند به فکر کردن. باید این را قبول کرد. زندگی عادی به همین گهی
است. اینجور است که خودت را به مردن میزنی تا ازت فرار کنند و از آنطرف قهوه میخوری
که بیشتر بیدار بمانی. کار شرافتمندانه. برای اینکه فقط روی ثانیههایی که مثل
سگ مردند اسم بگذارم. وقتی حسابی توی این زندگی کم آوردم، به این ثانیهها فکر میکنم. با این روزها حال میکنی؟ پاییز است. شاید باران ببارد. از این بابت معذرت میخواهم. سینما را ترجیح می دهم! گربه را و درختِ بلوطِ کنارِ رودِ وارتا را ترجیح می دهم! دیکنز را بر داستایوفسکی ترجیح می دهم! خودم که دوست دارِ انسان هایم را بر خودم که دوست دارِ انسانیّتم ترجیح می دهم! ترجیح می دهم نخُ سوزنِ آماده در دست رسم باشد! رنگِ سبز را ترجیح می دهم! ترجیح می دهم نگویم همه چیز تقصیرِ عقل است! استثناها را ترجیح می دهم! ترجیح می دهم زودتر بروم! ترجیح می دهم در موردِ چیزهای دیگر با دکتر صحبت کنم! تصاویرِ قدیمی را ترجیح می دهم! مضحک بودنِ شعر گفتن را به مضحک بودنِ شعر نگفتن ترجیح می دهم! سال گردهای غیرِ معمول را در روابطِ عاشقانه ترجیح می دهم، تا هر روز را جشن بگیریم! اخلاق گرایانی که وعده نمی دهند را ترجیح می دهم! نیکی های هُشیارانه را بر نیکی های خوش باورانه ترجیح می دهم! منطقه ی غیر نظامی را ترجیح می دهم! کشورهای تسخیر شده را به کشورهای تسخیر کننده ترجیح می دهم! ایراد گرفتن را ترجیح می دهم! پاورقی برادرانِ گریم را به تیترهای صفحه های اول ترجیح می دهم! برگ های بی گل را بر گل های بی برگ ترجیح می دهم ! سگ های دم نَبُریده را ترجیح می دهم! چشم های روشن را ترجیح می دهم چرا که چشمانِ من تیره است! چیزهای زیادی که نامی از آن ها نبردم را بر چیزهای زیادی که نامی از آن ها برده نشد را ترجیح می دهم! ترجیح می دهم بزنم به تخته! ترجیح می دهم نپرسم چه وقتُ چگونه! ترجیح می دهم در نظر بگیرم این نکته را که وجود هم حقّی دارد! ویسواوا شیمبورسکا 2012- 1923 توی
وجود آدم چیزِ دیگری بود که هر کاری میکردی از تنت جدا نمیشد، مثل خون نبود. میماند،
انگار جذب میشد، انگار بویی بود که میرفت به خوردِ سلولهایت... فقط رازآمیز و
افسونگر نبود؛ انگار جان هم داشت، و از آن نوع خباثتهای دوستداشتنی که باعث میشوند
یکی بیخود بگذارد برود! خون آن چیزی نبود که قدرتِ سرپا نگه داشتن مردهای را
داشته باشد. آدمی که میمُرد باز اسیرِ خاطراتش بود؛ و این همانچیزی بود که به
نظرم میآمد باید توی تن آدم باشد جای ِ خون... بعدها
ذَبیح در تفسیرِ آیهی "اولئِکَ کَالاَنعَامِ
بَل هُم اُضَلَّ" چنین چیزی گفت که: بیخود میگویند آدم یعنی جاندار و
حیوان یعنی بیجان. جفت اینها تعریفهایی است که میشود از انسان کرد. آدمی
داریم جاندار و آدمی داریم بیجان. ممکن هست حیواناتِ جانداری هم پیدا شوند، مثل
سینههای دختری که دوستش داری! منتها... به اینجا که میرسید روی صندلیاش جابهجا
میشد و معلوم بود خیلی دارد زور میزند حرف بزند و نشانهاش هم همینکه اصلاً مکث
نمیکرد و تند و تند میگفت، از روی حافظهاش، یا از روی تصویری که داشت میدید
همان لحظه. منتها انسانِ جاندار همان تخمِحرامی است که عاشق شده و تُف به قبرِ
هر مُلّایی که حُکم دهد توی رگِ آدمِ عاشق، همان خونی جریان دارد که توی رگهای
گوسفندِ پروارِ بیجان... کلافه
میشد... اینجور وقتهاش را دوست داشتم... آدمِ جاندار قربت دارد پیش ِ خدا، حَتم
که سَر و سِرّی هم باهاش دارد، لابُد، امّا بیجان که شد الایاذبالله، حیوان شد، و
بدتر از حیوان، یعنی اوّل بیجان شد، بعد خودش جان شد، و بعد تنها شد، و عجیب که
جان بود، خیلی جان بود و اما تنها شد، نه ک... و کمر راست کرد از آن خمیدگی و نه
داراییِ کَسی شد، که کَسی او را بِدارد، دار شد، به دار ِ خودش آویزان شد، به دار
آویخته شد لاجَرم. این یعنی حیوانتر از حیوان، که رگها بسته شوند، یخ بزنند،
چیزی جریان نداشته باشد، مثل گوسفند ِ سربریده، با آن حالت پوچِ چشمها، صبحبهصبح...ِ شیطان را که از دهانت میپرانی بیرون، امید را هم قِی کنی، یعنی هیچ مادر...ای
حرکتت ندهد و جریان نداشته باشد توی تو، حالا تو عَلیالقاعِده باید دراز به دراز
افتاده باشی و مُرده، امّا چی؟ اینجا
مهمترین جای حرفهای ذَبیح بود، جایی که دیگر خودش هم فهمیده بود حرفهاش هیچ ربطی
به آن آیه ندارد... کلید کوچک جهان در دست نشر روزبهان پیش از این از حسن گوهرپور مجموعه شعر «آدمهای مثلثی از خیابانها آمدهاند» در سال 82 توسط نشر ثالث منتشر شده است که این کتاب سال 83 کاندید چهارمین دوره جایزه ادبی کارنامه بود. خبرهای مربوط به "کلید کوچک جهان" را می توانید از این وبلاگ پیگیری نمایید. یکی از مریدان به نزد ما آمد و بی مقدمه بانگ
برآورد که: هَل يَستوي الذين يَعلَمون والذين لا يَعلَمون؟! در همان حال که زیرچشمی حرکاتش را نظاره
میکردیم و عجب خوش حَرَکات بود پدرسوخته،نجواکنان فرمودیم
که ای فلانی آن گاله را ببند. هر دو گروه برابرند اما آنانکه نمیدانند برابرترند! چو این سخن بشنید
طیّ الارض نمود و از مکانِ جدیدش اَحَدی را خبری نیست! ای گُه زدی به هیکلمان ! توی اتاقی که چشم های سالوادور دالی از حدقه بیرون زده بود با آن سبیل از بناگوش در رفته و خنده ی مضحک اسپانیایی اش ... انگار که همه چیز را
از قبل می دانسته و مثل روز برایش روشن بوده... حتی زود انزالی ات ... خنده اش مضحک تر از آن بود که بخواهم دوباره نگاهش کنم ... با همه ی سورئال بازی های احمقانه اش ... در عوض نگاه شاملو را دوست داشتم ... نه اینکه فکر کنی
دوستش دارم ... نه نه ... خوب دقت کن نگاهش را در آن لحظه ی خاص و آن مکان خاص ... درست پشت سرمان ... من آیدا بودم و تو ... با دو شيار مّورب كه غرور ترا هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كرده ام بي آن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بكارتي سر بلند را از رو سپيخانه هاي داد و ستد سر به مهر باز آورده م" عصبی بودی یا نمیدانم شاید حالتی بین شرم و انزجار از رفتارت،
اما چیزی که برای من مهم بود نگاهت بود و آن چشمهای خمار بدون عینک ... - گند زدم ... لعنت به من ... گند زدم... - میخندم، سرم را میگذارم روی شانه ات
و در گوشت آهسته می گویم : "هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخاست
..." - گند زدم ... میدونم ... دست خودم
نبود ... ببخشید ... گند زدم... لوس بازی هایم، عشوه آمدنم، عشق بازیم را
نمیگذاری تمام کنم، مثل همیشه... لعنت به تو ... لعنت به تو و زود
انزالی ات ... ! به راستي صلت كدام قصيده اي اي غزل؟ ستاره باران جواب كدام سلامي به آفتاب از دريچه تاريك؟ كلام از نگاه تو شكل مي بندد. خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني! شاملو . . . "وقتی خیلی مردانه و محتاط رفتار می کنی
ازت متنفر می شوم. نه اینکه واقعا ازت متنفر شوم، اما کلا از مردهای قوی و ساکت
خوشم نمی آید." فرنی و زویی/سلینجر زانو زدم روبروش، پاشو انداخت رو پاش، دستهام رو تو همدیگه گره کردم، عین این ابلهای تو فیلما! چشمامو بستم، صدای ورق زدن کتابشو شنیدم،گفتم حالا وقتشه...، با صدای بم کرده و گرفته گفتم، به قول گی دوموپوسان: اگر میتوانستم مثل سگها زوزه بکشم، به بیابانی میرفتم یا به جنگلی، و ساعتها زوزه میکشیدم تا تسکین پیدا کنم... با بی تفاوتی و در حالی که اخم کرده بود گفت: خدا خر رو دید و بِش شاخ نداد!!!!! 1387/11/17 پ.ن: دلم برای همه ی دوران های خوب تنگ است ... Enter password to open
file! “my note” … # # # It was empty… I had nothing to say ! Exactly nothing …! آه ، پا های کثیفی دارم نمی توانم تمیزشان کنم . پاهای کثیفی دارم برای اینکه مدت زیادی در خیابان های کثیف دست به یقه می شدم من با پا های کثیف از آنجا می آیم . پاهی کثیفی دارم که به انها افتخار نمی کنم . پاهایم کثیف اند ولی نمی توانم از آنها جدا شوم . شایدکثیف کنم ملحفه های سفید و تمیزت را ، عزیزکم ! با پا های کثیفم . در زندگی ام ، در این دنیا تنها پاهای کثیفی دارم . از میان تمام آنچه می توانستم داشته باشم تنها پاهای کثیفی دارم . شما افکار لطیف و مطبوع دارید اما من غریبه ای هستم با پا های کثیف . پا های کثیفی دارم که دیگر خیلی دیر شده است آنها را تمیز کنم . پا هایی کثیف کثیف ، به نحوی که نمی توان آنها را سوهان زد ، اما عزیزم ، می دانی چیزی کم خواهی داشت بدون پا های کثیف من . پاهای کثیفی دارم که نمی توان آنها را به شکل اول در آورد . پاهای کثیفی دارم که از خود رد کثیفی به جا میگذارند ، به همین دلیل در پی جایی هستم که بر افروخته نشوم بخاطر پاهای کثیفم . پاهای بزرگ کثیفی دارم آنها که همچنان بزرگ می شوند پاهی کثیفی دارم آنها هستند که مرا راه میبرند اگر زمین قلبی داشت ، می توانستم احساس کنم ضربانش را با کف پاهای کثیفم . شل سیلوراستاین همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید ! * *مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک " خدا برای من فرستاده است پاداش رنج های عاشقانه ی من ..." ناخواسته بودی و برای من ناخواسته می مانی... ببخش اما امروز میخواهم مادر
نباشم ... " چشمانی که دوستشان دارم ..." دوستت دارم و خواهم داشت نه به خاطر خودت... به خاطر این چهارسالی که پای تو رفت و به خاطر عاشقانی که با تو داشتم ! " اما شب, شبانگاه من غم می شوم و غم من!" شاید یک توهم و یک غریزه ی مسخره... حسی که به اندازه ی قدمت انسان عمر دارد
باعث شد تو را داشته باشم... " از هفتا هفت جهت. عجب دوزخی!" مرا عاشق کردی! عاشقی که تمامی معشوقانش او را به خاطر تو دوست داشتند نه به
خاطر خودش ! عجب حکایتی است حکایت ما... با همه فرق داریم... آنها مرا با تو میخواستند ... ! " هرگز! که آزموده شده است زخم سالخوردگی درمان نمی پذیرد...
هرگز..." ببین ! تمام این سردی قلب و دستانم همه و همه به خاطر توست ! سزانه ام ! می بینی مادر جوانت پیر شده ! تو او را پیر کردی ! " مدّ دریا, درست مثل مدّ دریا که به تدریج بالا بیاید و یک جزیره را در
خود فرو بلعد..." نمیخواهی بزرگ شوی؟ خودت بزرگ شوی ؟! من و معشوقانم را به حال خود بگذاری؟
اصلا بیا با هم یک قراری بگذاریم! تو روی تمام دیوارهای خانه نقاشی کن... تمام اسباب بازیهایت را پهن زمین کن...
هرچقدر دلت میخواهد شکلات بخور... به من کاری نداشته باش ! بگذار من هم برای خودم زندگی کنم... هرچقدر میخواهی گِل بازی کن و لباسهایت را
خاکی کن... فقط قرا رم ان یاد ت ن ر و د ... " عشق را از عَشَقِه گرفته اند... " نگاهت میکنم... "و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بُن درخت..." با ماژیک قرمزت تمام کمد دیواری ها را خط خطی کردی... " اول بیخ در زمین سخت کند ..." پایم می رود روی عروسک آوازخوانت... " سپس سر برآرد و جملگی گیاه را در برگیرد ..." با لباسهای خاکی و کفشهای گلی روی قالیهای دست باف ورجه وورجه میکنی... " و آن غذا که به واسطه ی خاک و هوا بدو رسد به تاراج برد ..." ■ ■ ■ "سلوک" را می بندم ... تمام بغض دنیا را یکجا می بلعم ... با تو چه کنم...؟! .... پی نوشت : نوشته های درون گیومه و بولد شده از اینجانب نیست. عبارات از متن کتاب سلوک، نوشته محمود دولت آبادی انتخاب شده است. . . . " نازلی سخن بگو! مرغ سکوت جوجه ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است! " "ندا" با ان خط خوبش کل یک صفحه را
نازلی نوشته بود ... با خیلی ها فرق داشت... برای من با خیلی ها... با اینکه
هیچوقت بهش نگفتم... من احمق ! با یک متر و شصت و چهار سانتی متر قد و چهل و سه
کیلو وزن همیشه نگران این بودم که یک وقتی توی باد نشکند. صورت لاغرش با ان عینک
ته استکانی خواستنی تر میشد و وقتهایی که عینکش را بچه ها برای اذیت کردن
برمیداشتند و او دیگر نمیتوانست جایی را ببیند، تازه می فهمیدی که چه چشمهای قشنگی
دارد ! "ندا" از دستم می افتد، اما حواسم هست
که عینکش نشکند ! یک برگه ی سفید کوچک یادداشت، اگرچه خیلی برایم
دور نیست اما انگار قرنها سال، رویش تلنبار شده است : "تجربه ی امروز گرچه یکی شدنی رها شده نبود
آنگونه که می خواستیم، اما نشانه ای بود از اینکه دیوانه وار می شود صادق بود دوست
داشتن را و تا ته ِ همه چیز رفت. قدرت را میدانم؛ ... " و من تا تهِ همه چیز رفتم ... دیوانه وار دنبال
بقیه ی کاغذها میگردم ... پیدایش میکنم. باز هم یک کاغذ کوچک یادداشت: "هیچ چیز تو از آن من نیست. جز همین لحظه.
لحظه ای که یک میل گنگ، یک خواهش هرجایی میخواهد جاودانه اش کند ... !" و من یادم نمی آید چشمان ندا چه رنگی بود ... روی کاغذ یادداشتی که چهار خط موجدار – حاصل
امتحان کردن روان نویست، شاید – جا خوش کرده اند : " این عشق چه عشقست ندانیم که چون است " زیر این همه عشق، مثل همان برگه که معلوم است
همان روز نوشته ای، با هاشورهایی که گوشه ی بالایی اش زده ای : " هاشور، هاشور، هاشور، و به همین سادگی
است طرح زندگیت. وقتی نگاه میکنی به چیزی به نام گذشته که در ان خطوط چه صبور،
سنگین، سرگردان به یک طرح می رسند... بار سنگین زمان بی آنکه خواسته باشی: یک لحظه شادی، یک سطر غم، یک تلاقی اضطراب، یک
سایه ی امید و ... همین! " یادت می آید؟ گذشته ای که ندا هم قسمتی از آن
بود. من دوستش داشتم و تو میخواستی که دیگر معشوقم، نباشد !! یک برگه ی جدا شده از تقویمت، همان که جلد چرم
قهوه ای داشت: " امروز بیست و هشتم تیر است و من دارم در
برگه ی سیزده مرداد، برای تو که در دلسترت فوت میکنی می نویسم ... نمیدانم این خستگی ِ بی دلیل ناگزیر کی و کجا
تمام می شود اما امیدوارم تا آن موقع ... و تو با شیطنتت نمی گذاری سطرهای حرفهای تکراری
ام را تمام کنم ! همین ! " من عاشق فوت کردن توی تمام نوشیدنی های دنیا بودم
و هستم و تو عادت داشتی اینجوری نوشته
هایت را تمام کنی! همین ! یک برگ دیگر از همان تقویم جیبی : " وقتی حضور نداری، حاضری : هر جا که هستم حاضری و ز دور در ما ناظری / تو کعبه
ای هر جا روم قصد مقامت می کنم " جوری نوشته ای که باور میکنم شمس شده ام. " و وقتی حاضری، چشم ها چنان حریم و حرمت
ما را گرسنه می بلعند که ... در این دنیا، در غیابِ بوسه، نفس است که به گونه
های تو می نشیند و در نبودِ مکالمه ی جسم، بی تابی روح : ... .............. .... ..................................... ...... ................... .......... .....! " ندا با آن دستان ظریفش مرا بلند میکند، با همان
خط خوبش و کاغذی که از دفترچه ی یادداشت خودم جدا کرده بود: " بیش از اینها، آه ، آری، بیش از اینها می
توان خاموش ماند. می توان ساعاتی طولانی با نگاهی چون نگاه
مردگان، ثابت خیره شد بر ..." عینک ندا را از روی زمین برمیدارم و می دهم دستش
... و او هنوز زل زده است به من ... مردن کافی نیست، باید به موقع مُرد ... ! ژان پل سارتر خیلی وقت است چیزی ننوشته ام. نمیدانم به حساب بی معرفتی خودم بگذارم یا ... داشتم به چند وقت پیش فکر می کردم. مجری برنامه ای بودم توی دانشگاه. شب شعری بود تقریبا. شعرها قبل از خوانده شدن باید تاییدیه می گرفتند، اشعار بعضی از دوستانم رد شد آنهم با این منطق که چه معنی میدهد دختر شعر عاشقانه بخواند؟! در پرانتز : چه معنی میدهد دختر شعر عاشقانه بگوید چه برسد به اینکه بخواند !!!!!! فروغ! این جماعت چیزی کم دارد ... نه نه خیلی چیزها کم دارد ... تو بهتر از من میدانی...! سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند، بی هوده گی بود: تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود. مدام سیزیف باید تخته سنگش را از یک سربالایی تیز بالا می برد، همین که به نوک سربالایی می رسید سنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره. او دوباره پایین می آمد و آن را هن و هن کنان بالا می برد. فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده میشود. زاویه ها و تیزی های سنگ که دست های ظریف سیزیف را خونین و مالین می کرد، در صد ساله ی اول مجازاتش صاف و صوف شد. گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعد صاف شد، طوری که هل دادن پرزحمتش جایش را به قل دادن ساده داد. در هزاره ی بعد، تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ را گذاشت. چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده است. تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده: سنگریزه را توی جیبش می گذارد، و با کارتهای اعتباری، قرص های مسکن و داروهای آرام کننده می برد. حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه ی بیست و هشتم ساختمان دفترش، روی قله ی کیفرگاهش می رود، و شب ها دوباره پایین می آید. اشتفان لاکنر ساده است، ساده مثل زندگی یه پشکل ... ! " هر کی را میخواهید از طرف من ببوسید! اگر هنوز فرصتی باشد! به سلامت! اگر هنوز عمری براتان باقی مانده باشد! بقیه اش دیگر خودش می آید! خوشبختی, سلامتی, عمر با عزت! خیلی در بند من یکی نباشید! قلب کوچکتان را به کار بیندازید! "
زندگی بزرگتر از آن است که فقـط عاشـــــق یک نفر باشی،تو از اينـجا بيرون مي روي مهشـــــيد. آدمي مثل تو آدم معروف شدن نيست. مرا ببين وقتي اين باند پيـچي ها برداشته شــود، واقعا همـانطور كه بيست سالم بـود به نظر مي رسم؟ نميــــــدانم از آخرين شكست عشقي ام خيلــــــي گذشته،اما در هر صورت مي خواهم از اينجا بروم بيرون و روز از نو...آمد بالاي سرم و زد به شـــــانه ام:(هي تو فقط خسته ايي، بعد از كمي استراحت بهتر مي شوي. گوش كن. خدا بهـــــترين است و هر دوي ما را رو به راه مي كند. حالا مي بيني) كازوئو ايشي گورو وقت هایی هست برای عاشق بودن ... . . . "دوستت دارم، چون نان و نمک چون لبان گرگرفته ی تب دار که نیمه شب در شهوت قطره ای به شیر آبی می چسبند! دوستت دارم، چون دقایق شک، انتظار و دلواپسی هنگام گشودن بسته ای بزرگ که از درون آن بی خبری! . . . دوستت دارم، چون گفتن: شکر خدا! زنده ام!" ناظم حکمت
اگر چند سال بعد یکی ازم پرسید آنسالها دنیا چطور بود،
بدونِ مقدمه میگویم حتّی ساعت نهِ صبح هم از زور گرما نمیتوانستی از خانه بروی بیرون. مگر روزهایی که مجبور بودی و من آن سالها همیشه مجبور بودم. فرقی نمیکرد برای
چی. یک روز برای دیدن کسانی که میخواستند به من یاد دهند چطور بنویسم، یک روز
برای رفتن به پاسگاه معالی آباد یا دادسرای فلکهی شهرداری یا خانهی تو. حتّی
بهتر است بگویم آن سالها بعضی شبهایش حتّی از دوازده ظهرِ تابستان هم گرما، سگتر
بود. یکهو تمامِ تنت گُر میگرفت و عرق میچکید روی کیبورد و هی لعنت میکردی، نه خورشید
را، نه آفتاب را. خودت را و کسی را که آن ایمیل را برایت فرستاده بود و تو نمیدانستی
چه جوابی بدهی و بعد همهجا جهنّم میشد. حتی وقتهایی که برف میآمد. توی سرمای
عید، که همه جای دیگری بودند جز جایی که من بودم، توی سرمای استخوانسوز اوّل
بهار، موقع بیرون آمدن از لعنتیترین ایستگاه متروی دنیا. چند روزِ بعد، دیگر هی
تنم یاد گرفته بود گُر بگیرد. ناخودآگاه. قبلاً؟ نه قبلاً اینطور نبود. پوست میانداخت
تنم، سرم. پوست میانداخت و فراموش میکرد چیزهایی را که آتشش میزدند. تازه وقتی
یاد گرفت فراموش کند، دیگر نتوانست فراموش کند. و هی مدام دیگر نتوانست فراموش
کند. یکبار دیگر پوست انداختن. وا دادن، معطّل کردن، منتظر بودن، نبودن و یک
آلبوم تکنوازی عود. طلوعِ کویر.

به نظرم میآمد
چیزی باید باشد غیر از خون. هرچند میدانستم از قبل، اگر چیزی قرمز باشد به خودیِ
خود افسونگر و رازآمیز است... جاری و سَیال هم باشد که دیگر هیچ. امّا خب، باید
چیزی باشد غیر از خون. اینطور به نظرم میآمد که خون آن چیزی نیست که باعث شود
یک جایِ آدم گَرم شود، یا آدم یکجایش را بیشتر از باقی جاهای تنش حس کند!

{کرامات
نیکروشیه،بابِ طِیّ الارض، ج 215، ص 673}
بعضی وقتها یاد آدمایی میفتی تو زندگیت که هیچ وقت فکرشو هم نمیکردی
روزی روزگاری یادشون بیفتی.
شوهر پری خانوم از همون آدما بود... یادش به خیر. با اون سبیل های
شاه عباسیش که تا بناگوشش می رسید فقط و فقط یه لُنگ می بست دور کمرش و روی سه
پایه ی کوچیکش دم در خونه اش می نشست. ما بچه ها که مردم آزاری بزرگترین لذت دوران
کودکیمون بود می رفتیم نزدیکش و با ریتم و آهنگ میخوندیم: سیبیلو، آی لاو یو!
شاید اگه معنی شعر کودکانه امون رو می فهمید هیچ وقت دنبالمون نمیکرد
تا حسابمون رو برسه... هیچ وقت اما دستش به ما نرسید...
چندسال پیش وقتی فهمیدم مرده دلم گرفت...
دیگه پیرمردی نبود که یه لُنگ ببنده و روی سه پایه ی
کوچیکش بشینه و با سیبیل شاه عباسیش بچه ها رو بترسونه...
"و گونه هايت
| Design By : Pichak |


