مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است.
می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی.اصل قضیه این است.
از یک فلاسک قرمز، چای می نوشد.
سالن انتظار خالی است، همیشه خالی.
فکر می کند، مردم وقت ندارند، منتظر قطار بمانند.
بچه که بود انشایی نوشت، در یک جمله.
نوشت: مقصدم خانه سالمندان است.
مرد بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند و به قطارهایی فکر می کند که امروز از آنها جا مانده. می گوید، شغل من نشستن روی نیمکت است.
شغل من، جا ماندن از قطارها.
شغل من فراموش کردن نامم.
آگلایا وترانی
و در ظهر چهارشنبه 26 بهمن 1345، خاک پذیرنده – که اشارتی به آرامش داشت – با آن دهان سرد مکنده – که در هیات گور درآمده بود -–او را در خود فرو برد: " آمبولانس سفیدی که غرق گل است آرام به خیابان گورستان ظهیرالدوله نزدیک می شود. زمزمه ها و اشکها جاری است. جسد را از آمبولانس بیرون می کشند. او به لطافت شعرش در زیر طاقه شال ترمه خفته است. احمد شاملو، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج، ساعدی و چند تن دیگر تابوت را به دوش می گیرند. باران دوباره شروع شد و اشکها هم. اما غریو صلوات این هر دو را بی تفاوت می کند. جنازه بر روی دوش این چند تن به محل گورستان حمل می شود و بعد پای گور به زمین گذاشته می شود.
کدام قله؟ کدام اوج؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمیرسند؟
کار گورکنها تمام شده. حالا دارند آجر و گچ توی گور می چینند. فروغ هنوز زیر طاقه شال ترمه در انتظار گور است. برآمدگی دستهایش را از زیر شال می شود نشخیص داد... صدای گورکنها بلند می شود. بعد صدای صلوات و بعد حمل جسد به طرف گور. باران چند لحظه قطع می شود، آنقدر که طاقه شال ترمه را از روی جسد بردارند. پس از آن برف، برفی پاک و سپید از آسمان فرو میریزد سپیدتر از کفن او. او را که سپید پوشیده است آرام در گور می نهند. زمین را و گورش را رنگ سپید برف پوشانده است.
شاید حقیقیت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد.
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل
به داسهای واژگون شده بیکار
![]()
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد.
دل من دیر زمانی است که میپندارد:
دوستی نیز گلی است؛مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته-
بی آزارد!
سهراب سپهری شاعر نوپرداز معاصر ، از شاعرانی است كه در زمانه ما مورد توجه خاص و عام قرار گرفته و طیف وسیعی را تحت الشعاع افكار و آثار ادبی خود قرار داده است.
ادامه مطلب
مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟
عشق ابدی فقط حرف است . پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یکدفعه، یکجایی، میبیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد.
اگر با وفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند.
اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند.
هیچ کس حکمتش را نمی داند... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را...
یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد...
آرش حجازی
مارال، افسانه صبر جمیل است
مارال، ایمان به فردا را دلیل است
مارال، دریا و قایقران و قایق
مارال، چوپان، گله دشت شقایق
مارل، شعر شریف همزبانی
بلند آواز گرم مهربانی
مارال، پایان خوب آرزوها
عروس قصه های قلب صحرا
مارال، افسانه صبر جمیل است
مارال، ایمان به فردا را دلیل است...
خوشا آنان که الله یارشان بی
به حمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی
بابا طاهر
رفتم روبروش مثل همیشه روی دو تا پاهام نشستم و نگاهش کردم. یک عالمه حرف داشتم که بهش بگم اما نمیدونم چرا زبونم بند اومده بود مثل اینکه دو تا لبهامو با چسب به هم چسبونده بودند راستش رو بخواین هر وقت دلم می گرفت این کار رو می کردم اما نمی دونم چرا این بار با دفعه های قبلی فرق داشت. یعنی نمی دونستم از کجا شروع کنم یکهو پیش خودم گفتم اگر حرف دلت رو بهش بزنی که دستتو پس نمی زنه مثل دفعه های قبلی.
بالاخره زبونم باز شد اما چه باز شدنی، به تته پته افتاده بودم . خلاصه هر جوری بود گفتم ، بهش گفتم دوستت دارم تو هم منو دوست داشته باش، هر کاری که می کنم فقط به خاطر توئه پس تو هم کمکم کن، گفتم و گفتم تا اونجایی که دیگه احساس کردم خسته شدم.
... من از اون آدمایی که خودشون رو جلوی اون لوس می کنند و حرفشون رو با ناز و ادا بهش می زنن خوشم نمی یاد، یعنی دوست دارم هر جوری که بخوام حرف دلم رو بهش بزنم، پاک و زلال مثل خودش.
راستش رو بخواین احساس می کنم اون اینجوری بیشتر خوشش می آد چون تا حالا هر چیزی رو که ازش خواستم بهم داده. اما اگه تا حالا نتونستی بری در خونش بیا خودم می برمت البته از در پشتی ، آخه هیچ کس در پشتی رو بلد نیست به جز خودم و خودش. اگه بتونی در پشتی رو باز کنی و بیای تو قاطی ما دو تا میشی .
اونوقت یعنی یک شروع دوباره، یعنی چی؟ یعنی نقطه سر خط!
21/7/82


