تبليغاتX
سزانه

قدرت عشق بنازم که به یک تیر نگاه

                             جان شیرین بفروشند دو بیگانه به هم

من به حال دل خود خندم و دل نیز به من

                             چه تعجب که بخندند دو دیوانه به هم

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت 15:54 توسط مهشید نیکروش


در کودکی واژه ی دوست داشتن را از مادرم شنیدم، آن زمان که او گل یاس را می بویید و در گوشش زمزمه کنان دوست داشتن را تکرار میکرد. از دهان اولین موجود دوست داشتنی آن را شنیدم. در آن زمان صدای تپش قلب مادر و خنده های پدر را دوست داشتم. روزها گذشت و من پروانه ها و عروسک پشت ویترین را دوست داشتم و یادم هست که چشمهایم را می بستم و از پشت شیشه ها او را بغل میکردم و برایش لالایی می گفتم. روزی هم البگوهای پشت ویترین خرازی و روزی که هر چه پول از پدرم میگرفتم به بقال سر کوچه می دادم و لواشک می خریدم و مزه ی ترش آن را دوست داشتم. بعدها کیف مدرسه را و بعد از آن معلم را.

دوست داشتن زنگ انشا و موضوع انشا و بعد دوست و چه ساده این کلمه را تکرار میکردم. آنان که دوستشان میدارم بی شک نامشان دوست است زیرا که دوست از واژه ی دوست داشتن گرفته شده است و شاید دوست داشتن از دوست که به حق چنین است. اما از همه اینها که بگذرم ، من چیز دیگری را نیز دوست می داشتم که بعد از کیف و عروسک و معلم و مادر تازه فهمیدم که او را دوست دارم. من کشیدن خطهای رنگی روی برگهای سفید دفترچه ی نقاشی و طرح یک خورشید، کوه، خانه و گلدان را دوست داشتم آنقدر که عروسک پشت ویترینها به او حسادت میکرد.

اما من با او حتی عروسک را هم کشیدم. هر آنچه را که دوست داشتم کشیدم. آنان که دوستشان میدارم در لابه لای همین خطهای رنگی هستند.لا به لای دفترچه ی نقاشی من.

با آن دوست، تصویر دوست داشتنی ترین و زیباترین دوست داشتنی ها را، تصویر لیلی و مجنون، تصویر برگ با خورشید، واژه و کاغذ، شمع و پروانه، باروت و آتش، تصویر نیلگون آسمان با ابر، خاک با باران، قلم با مرکب، سیب با سهراب و محمد با کتاب را خواهم کشید و شاید بعد از این همه نقاشی به دوست داشتن شک کنم و در پی دوستی بگردم و با غمی این کلمات را تکرار کنم:

ای دوست به من نیز بیاموز که دوست داشتن چیست؟

همانطور که او فهمید و چه زیبا گفت:" خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!"

به راستی من آنچه را که از زندگی کردن و عشق برتر است نثار که خواهم کرد. شاید وقتی معنای کامل آن را درک کنم که دیگر کسی نباشد که آنرا نثارش کنم. اما تو هستی و من به همین دلخوش کرده ام،

                                                                                        خدای من...

                                  

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت 17:19 توسط مهشید نیکروش |


+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت 18:50 توسط مهشید نیکروش |


دیگر از صفا سخن نگو

مدتهاست معشوقی، عاشق خویش را فروخت

در پهنه وسیع زمین

من تو را پاکترین پاکان می دانستم

از تو چراغی ساخته

و بر سقف کلبه آرزوهایم آویخته بودم

و هر شب تو را چاشنی شهرهایم می ساختم

چه دیوانه است کسی مانند من

که چراغ سوخته ای مانند تو را در کلبه آرزوهایش بیاویزد

ولی تو چراغ من، ناسوخته خاموش شدی

و چاشنی شعرهای من به تلخی گرایید

و من هر شب شعرهای غمگینم را به یاد تو تکرار می کنم

و در کولاک زمستان عمرم

به غمت نشستن را به عشق ورزیدن

و جرعه هایی از چشمه کوهساران چشمانم نوشیدن را

 به گرمی آغوشی دیگر

ترجیح می دهم

باشد تو

به کودکانت درس بی وفایی ندهی

باشد تو

به کودکانت یاد دهی

که هرگز چراغ سوخته ای را در کلبه آرزوهایشان نیاویزند.

            

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 21:9 توسط مهشید نیکروش


همیشه مرگ همان گلفروش رهگذر است.

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 20:51 توسط مهشید نیکروش |


اگر روزی چنان تو آنسان غرق گشتی در شادی

 

و گر روزی چنین غمگین گرفتی پای در دامن

 

گذر کن بر سر خاک عزیزانت

 

که اینسان گشته اند خاموش و بی حالت

 

مامیثا

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت 18:36 توسط مهشید نیکروش |


من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو؟

-          این مباد،

                                    - که بعد از تو نیستم

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو،

در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست

بعد از من آسمان

                           - آبی است

                             آبی مثل همیشه

                                                    آبی –

 

 

 

                                                                         

 

                                                                    حمید مصدق

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/11ساعت 9:45 توسط مهشید نیکروش |


 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت تنها نازیبایها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت:صدایت ترنمی است که هر گوشی آنرا بلد نیست،فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی، جهان من چیزی کم دارد، خودت را از آسمانم دریغ نکن و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت: بخوان برای من. بخوان این منم که دوستت دارم، سیاهی ات را و خواندنت را.و کلاغ خواند. این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08ساعت 22:25 توسط مهشید نیکروش |


                      من ندانم که کیم

                               من فقط می دانم که تویی

                                                شاه بیت غزل زندگیم...

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/04ساعت 22:51 توسط مهشید نیکروش


" نهنگ"

تا به حال غرق شده ای؟! آنهم در میان امواج خروشان چشمانش؟

جایی که در حضور ماهی های تزئینی آبی و قرمز و نارنجی مجالی برای نهنگ نیست! نهنگ دهن گشاد و فیل اندامی که جای بلعیدن بلعیده شده است... آنهم نه با دهانی گشادتر از دهان خودش که با گره نگاهی کوچکتر از گره نافش... نهنگ بلعیده شده... اما ماهی های کوچک و رنگ پاشیده هنوز در اعماق نگاهش گله هایی بی چوپان را می چرند که هیچ گرگی را به وسوسه دراز دستی اش راهی نیست... نهنگ بلعیده شده... اما هنوز خزه های بی باکی هستند که طرح کفپوش اندامش را گز می کنند و بر امواج پر شورش می سُرند!

تا به حال غرق نشده ای؟! پس شنا گر قابلی نیستی! مگر نشنیده ای که کمال شناگر غرق شدن در دریاست...آنجا که هیچ غریق نجاتی جرات جستنش را ندارد...

ا. نام آور

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت 20:13 توسط مهشید نیکروش |