دلم می خواد اونقدر بنویسم که مخم سوت بکشه، چشمام قلپ بزنه بیرون و دستم کنده بشه. اونوقته که دیگه مجبور میشم یه منشی استخدام کنم اما مطمئنم که اون هم مخش سوت میکشه و چشماش قلپ میزنه بیرون و دستش کنده میشه.
برگه استعفاشو میذاره جلوم و من که میبینم یه علیل بد بخت ایستاده جلوم برگه استعفاشو امضا میکنم تا خدا روزیشو جای دیگه حواله کنه.
نمی دونم شاید هم بعد از این همه بلایی که سرم بیاد دیگه دلم نخواد بنویسم اما نکته اینجاست که من آدم مخ خوریم، مخ همه رو می خورم حتی به خودم هم رحم نمی کنم چه برسه به بقیه.
می پرسی بقیه چرا ؟ بهت میگم چرا، چون دوست دارم دوست دارم همه عالم و آدم حرفهای دلمرو بشنون . خب حتما میگی به بقیه چه...دِهِکی به بقیه چه؟
اونا باعث شدن من پا مو بذارم تو این دنیای لعنتی، تو این دنیایی که خودشون هم نمی دونن چی کار دارن می کنن. اونا باعث شدن به این روز و حال بیفتم . پس باید گوش کنن تا دیگه این بلا رو سر یه نفر دیگه مثل من نیارن. تازه مگه من خودم خواستم که اینجا باشم. اونا برام تصمیم گرفتن پس باید تحملم کنن حالا هِی بگو چرا؟
اونقدر بگو چرا تا با جوابام مخ تو رو هم بخورم!
19/2/83
قلبی که درد میکشد و قلبی که می اندیشد.
مادرم می گفت:
ماه کامل بود آن شب. آن شب که صدای گریه ی من در اتاق سفید بیمارستان پیچید و انعکاس آن صدا رویای نیمه شب گلایل را خرید. ماه کامل بود آن شب. آن شب که چشمان من دنیا را دید و لبانم همراه با چشمان مادر خندید.
ماه کامل بود آن شب.
آن شب که چشمان کنجکاو دکتر زیر دست و پایم لغزید و پدر آن سردار پیروزمد قصه های مادر برای یک لحظه فریادش را بلعید.
ماه کامل بود آن شب. که شاخه ای زیر پارچه ی سفید قنداق خشکید. ماه کامل بود آن شب.
تو به من خندیدی و
نمی دانستی من به چه دلهره
از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...!
حمید مصدق
در پشت چارچرخه ی فرسوده کسی خطی نوشته بود
من گشته ام نبود، تو دیگر نگرد نیست....
هر بار که مرا می دید ساعتها گریه می کرد. آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید. وقتی حالت استفهام نگاه مرا دید با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا می خندم، من دیگر آن دختر سابق نیستم. بس بود هر چه تو خندیدی و من گریستم!
تازه حرفش را تمام کرده بود که یک قطره اشک به گونه اش غلتید. گفتم بنا بود گریه نکنی پس این قطره اشک چیست؟
اشک را بلافاصله پاک کرد و گفت: این قطره اشک نیست نقطه است. می فهمی چه میگویم نقطه!
این آخرین نقطه ای است که به آخرین جمله ی کتاب ایمانم به عشق مردان نوشتم.
من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگیشان در نامردی!
کارو


