تبليغاتX
سزانه

من به اندازه یک ابر دلم گرفته است...

دلتنگم، دلتنگ دلمرده ای که آخرین نفسهایش فریادی بود اما آنرا نشنید. دلتنگ آخرین سال تحصیلی، آخرین      زنگ مدرسه، آخرین خداحافظی بچه های مدرسه. دلتنگ توام ای دوست چه خواهی شد. پس از این خداحافظی تلخ     از کدام پنجره به من سلام خواهی کرد.

دلتنگ فصل کوچ کردن تو هستم که محبت بیله بیله میرود و دیگر نمی توانم جلو آنرا بگیرم. میرود و با رفتنش     دل من آخرین نفسهایش را خواهد کشید. سالهای با تو بودن، سالهای دبیرستان، سالهای نوجوانی و ساعت چه   بیرحمانه سیب زمان را گاز زد و به گوشه ای پرتاب کرد و گذشت و گذشت اما هنوز هسته های سیب بر زمین   مانده.

هنوز به اندازه یک لحظه فرصت داریم. اما هنوز یک لحظه از دیدن تو و گوش کردن به حرفهای تو باقی است و    پس از یک لحظه دیگر گلهای باغچه پنهان نخواهند شد. آنها به منن میخندند زیرا می دانند که دیگر کسی نیست که  تمام گلهای باغچه را نثارش کنم، می دانند که دیگر بوی محبت مرا مست نخواهد کرد و دیگر تو با دستهایت     چشمانم را نخواهی گرفت تا لبانم نام تمام دوستان را تکرار کند. دیگر بوی کتابهای نو مدرسه و دفترچه های کاهی    مرا شاد نخواهد کرد و سلام، دیگر با سلام هم باید خداحافظی کرد. دیگر پریشانی روزهای امتحان به سراغم نخواهد    آمد. و سکوت شیرین شما هنگام درس پرسیدن معلم و نگاه های زیبای معلم را نخواهم دید.

هنگامی که چشمان معلم به اسم من میرسید صدای قلبم را میشنیدم و دیگر نیز قلبم با من صحبت نخواهد کرد.      گریه های بعد از امتحان ، دعواهای مدرسه، آشتی کردنها و ساعت ها صحبت کردن و سیر نشدن از حرفهایت،      دیگر معنای یکی شدن را حس نخواهم کرد.

دوستی صورتت را بعد از نماز جماعت نخواهم دید و دیگر با هم نمی خندیم و حتی نمیگرییم. بعد از این چه کسی     را به گوشه ای بکشانم و برایش درد دل کنم.

امروز روز جدایی نیست اما خواهد رسید. فکر دور اندیش تو مرا به یاد رفتن انداخت و چهره مه آلود جان نمیگذارد    که چشمهایم تو را تا اخر بدرقه کنند. اگر بیشتر می ماندی شاید می توانستم رنگ سرخ عشقت را از دوستی تمام   رنگها به دست آورم و نقش سرخ از عشق بی پایان تو بکشم.

می دانم، می دانم که باید بروی، من میدانم که میگویی دیر است، باید وقتی که ساعت سیب را از زنبیل درآورد    به فکر به دست آوردن رنگها می افتادی.

شاید بعد از این همه می توانستی آنرا به دست آوری و بکشی اما من سالهاست که تصویر تو را در ذهنم         کشیده ام.

ای دوست! یکباره رفتن و زود رفتن تا بودی سنگینی حضورت را نمی فهمیدم و اکنون بی وزنی نبودنت را     خوب احساس میکنم و این احساس سرشار از درد و تنهایی است.

درد دلتنگی و درد خالی شدن از نور عشق و محبت... خداحافظ ای دوست که نام تو زیبایی نام اوست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/27ساعت 4:17 توسط مهشید نیکروش |


من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه انديشه ام انديشه فرداست،

وجودم از تمناي تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بيدار است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز...

خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز...

رود آنجا که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب را

همان جاها، که شبها در رواق کهکشانها عود مي سوزند

همان جاها، که اخترها، به بام قصرها، مشعل مي افروزند

همان جاها، که رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند

همان جاها، که پشت پرده شب،

                    دختر خورشيد فردا را مي آرايند،

همين فرداي افسون ريز رويايي

همين فردا که راه خواب من بسته ست

همين فردا که روي پرده پندار من پيداست

همين فردا که مارا روز ديدار است

همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همين فردا، همين فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

زمان، در بستر شب، خواب و بيدار است،

سياهي تار مي بندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسيم سرد پاييز است،

دل بي تاب و بي آرام من، از شوق لبريز است،

به هر سو چشم من رو مي کند: فرداست!

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

قناري ها سرود صبح مي خوانند...

...من آنجا، چشم در راه توام، ناگاه:

تو را، از دور مي بينم که مي آيي،

تو را، از دور مي بينم که مي خندم،

 تو را، از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي،

...نگاهم باز حيران تو خواهد ماند،

سرا پا چشم خواهم شد.

تو را در بازوان خويش خواهم ديد!

سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.

برايت شعر خواهم خواند،

برايم شعر خواهي خواند،

تبسم هاي شيرين تو را، با بوسه خواهم چيد!

و گر بختم کند ياري،

در آغوش تو...

       ... اي افسوس!                                              

سياهي تار ميبندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسيم سرد پاييز است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز

زمان در بستر شب خواب و بيدار است

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/16ساعت 20:49 توسط مهشید نیکروش |


گل مریض است دوا می خواهد

چه کسی می داند قرص خورشید کجاست...؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 8:10 توسط مهشید نیکروش |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/05ساعت 7:30 توسط مهشید نیکروش