یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه
کافی بود برای عاشق شدنم و تو این کار را کردی...
و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدربزرگ
تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها
و چقدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی
گفتم: بمان شاهزاده زیبا... من بی تو میمیرم،خندیدی
و گفتی: بازی بود...گفتم: بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.
گفتی: من بزرگ شدم، من دیگر بازی نمی کنم
گفتم: مگر بزرگها بازی نمیکنند؟
گفتی: بازی نه! زندگی میکنند
گفتم: پس بیا بازی کنیم. مثل بازی گفتی: زندگی بازی نیست.
گفتم: پس حالا با عشق چه کنم؟ گفتی: رهایش کن، بازی بود. زندگی کن.
گفتم: پس من تا همیشه کودکت خواهم ماند.
بعد از وفات هم به مزارم نیامدی
جان دادنم ز حسرت دیدار بس نبود...!
●سحر کریمی مهر

پرسوناژهای داستانهای هدایت انسانهایی معمولی اند که همواره می توان با آن ها همذات پنداری داشت، جز در بوف کور که از آثار سورئالیستی وی به شمار می رود و ارتباط با زن و مرد اثیری اندکی دشوار و گنگ به نظر میرسد، دیگر آثار وی برخاسته از بطن جامعه اند.
مهمترین موضوعی که می توان در آثار وی اشاره داشت بررسی عشق میان پرسوناژها است که بهروز شیدا در مقاله ای تحت عنوان " جستجوی عبث آینه پیوند در آثار هدایت" به آن اشاره کرده:
" در جهان داستانهای هدایت ، هیچ زن و مردی عشق را تجربه نمیکنند. چه در مناسبات سنتی و چه در روابط مدرن ، پیوند ، آبستن جدایی است".
شاید این موضوع که مقدمه ای است بر بررسی روابط در داستانهای هدایت، نشات گرفته از افکار شخصی اش و عدم بر قراری ارتباط عاطفی اش باشد که از آن منتقدان به عنوان یک رکن اساسی یاد کرده اند. در هر حال این فرضیه چه درست باشد چه غلط نمی توان تاثیر زندگی خصوصی نویسنده را بر آثارش نادیده انگاشت.
آنچه در دنیای داستانهای هدایت عدم ارتباط نامیده می شود به نوعی نشات گرفته از بی وفایی و یا عدم تعهد است. گویی شخصیتهای داستانهای هدایت هیچ گونه حسی در قبال یکدیگر ندارند، هیچ ادای دینی وجود ندارد و خود را در قبال آنچه انجام می دهند ، مسئول نمی دانند.
برای نمونه در " دون ژوان در کرج"، حسن که فردی لاابالی و بی قید و بند و به قول آدمهای امروزی، جاهل مسلک به نظر میرسد دل در گرو مهر زنی می دهد که به قول راوی:
" مثل نازنین صنمهای توی کتابها بود: لاغر، کوتاه، مژه های سیاه کرده با لب و ناخنهای سرخ. لباس اش از روی آخرین مد پاریس بود و یک انگشتر برلیان به دست اش می درخشید".
موضوع از آنجایی آغاز میشود که حسن به راوی داستان ما میگوید:
" یکسال بود که از دور دوستش داشتم".
تردید همواره در بین پرسوناژهای آثار هدایت، نقش اساسی دارد. گویی پرسوناژها نسبت به آنچه انجام میدهند همواره در شک و دودلی بسر می برند:
" ولی جرات نمیکردم که عشق خودم رو بهش ابراز کنم تا این که همین اواخر یه طوری پیش آمد که به هم رسیده ایم!"
ادامه مطلب

