تبليغاتX
سزانه

 

" آنها آمدند که عیبهایت را به من بگویند

آنها را دانه به دانه بر شمردند

وقتی کارشان را تمام کردند من قهقهه سر دادم

من آنها را از قبل  به خوبی می دانستم

آه، آنها کور بودند، بسیار کورتر از آنکه بتوانند ببینند

که عیبهایت مرا بر آن داشته بود که بیشتر دوستت داشته باشم.  "

 

سارا تیزدیل

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25ساعت 14:52 توسط مهشید نیکروش |


یک روز، ککی به دنیا آمد. با ابروهای پر پشت و صورت اخمو. احتمالاً کک پسر بود! وقتی به دنیا آمد هیج جایی نداشت. مادر و پدر خود را هم به یاد نیاورد، هیچ وقت...

کک روی گیاهی بود، بدون اینکه بداند. به نوک برگی رسید و ناگهان سقوط کرد. باد کک را با خود به هر سو می برد. واقعاً نمی دانست به کجا میرود. تا اینکه روی تپه ای فرود آمد از کوهی بالا رفت و به جنگلی رسید. کک چه طور می توانست مسافت به این طولانی راه برود؟ نه. او نمی دانست که روی سر یک مرد نشسته. و در آخر هم وارد ریشهایش شده!

آن مرد متوجه ورود کک نشد. چند روز بعد حدود دو میلی متر از گونه مرد را سوراخ کرد تا راحتتر بتواند آنجا بنشیند و دو تار از ریشهایش را هم برید تا رختخوابی برای خودش درست کند. اما عجیب این بود که مرد هنوز از نشستن کک روی صورتش خبر نداشت. حشره روی صورتش قدم میزد و چیزهای تازه ای پیدا میکرد، چیزهایی که شاید فقط به درد یک کک می خورد. او هم نمی دانست که روی صورت یک مرد زندگی میکند، تا اینکه صورت مرد به خارش افتاد، و چیزی روی پوست خود احساس کرد. مرد بنا کرد به خاراندن صورتش. کک احساس نا امنی کرد. او نمی دانست که مرد یک نوازنده است و شاگردان بسیاری دارد... او اصلا نمی دانست هنر چیست؟

روزی مرد در حال نواختن آهنگی بود. کک از میان ریشهایش بیرون آمد تا بتواند صدا را خوب بشنود .

مرد آهنگ شادی نواخت و بعد رفت نزدیک آینه ای نشست. آن وقت بود که کک را دید. یکی از پاهایش را روی پای دیگر انداخته بود و با چشمهای بسته لبخند عجیبی به لب داشت. معلوم بود از شنیدن صدای ساز خوش خوش است. اما مرد باورش نشد. فریادی کشید  و صورت خود را از آینه برگرداند. پس از چند دقیقه دوباره نگاه کرد و دوباره دید. فهمید کک خیلی هم بد ترکیب نیست، و فکری به سرش زد.

این شروع یک دوستی بود. مرد او را جزو دوستان خود به حساب می آورد. به این ترتیب پس از مدتی کک با سبکهای موسیقی آشنا شد.

نام قطعه ها را یاد گرفت و هر کدام را که دوست می داشت مرد برایش می نواخت. کک اسم شاگردهای مرد را هم یاد گرفته بود.

خیلی باهوش بود، حتی فکرش را هم نمی توان کرد. حدود یکسال از این که کک و مرد با هم در یک بدن زندگی میکردند می گذشت. با هم روزهایی داشتند.

روزی مرد تصمیم گرفت ریشهایش را بتراشد تا کک را بهتر ببیند. با کک مشورت کرد اما او گفت: با انجام دادن این کار خانه ام خراب خواهد شد و باد مرا خواهد برد. مرد تردید داشت، اما گفت: تو مرا به عنوان دوست خود قبول داری؟ کک درست منظور مرد را نمی فهمید. مرد ادامه داد، باد نمی تواند این دوستی را خراب کند و تو را از من جدا... کک غمگین دیگر حرفی نزد. مرد حالا کک را بهتر میدید و احساس بهتری داشت، اما چه فایده، دیگر آن کک، کک قبلی نبود. غمگین بود. به حرفهای مرد گوش می داد ولی چیزی نمی فهمید. مرد اشتباه کرده بود.

مدتی گذشت. در یکی از روزهای گرم تابستان، مرد احساس گرما می کرد، بدون اینکه متوجه باشد، کنار پنجره رفت و باد ... تنها چیزی که دید چشمهای گرد کک بود با ابروهای پرپشت اخمو. او با چشمهای گردش از مرد خداحافظی کرد.

آنقدر سریع اتفاق افتاد که مرد نتوانست عکس العملی نشان دهد. نمیدانست خوشحال است یا غمگین. فوراً لباسهایش را عوض کرد و چمدانش را بست و به راه افتاد بلکه کک را پیدا کند. در حیاط، باغچه، کوچه، لای سبزه ها و گلها، درختها... همه جا را گشت اما هیچ اثری نبود. کک خیلی کوچکتر از اینها بود که از خود اثری بگذارد. از شته ها، کرم خاکی، کفشدوزکها سراغ  کک را گرفت، اما آنها زبان مرد را نمی فهمیدند!

مرد مسافتها راه رفت، پیاده، سوار بر قطار، هواپیما، گاهی میدوید، گاهی سلانه سلانه می رفت. از جاده ها گذشت، از تونلهای تاریک و ساکت، از بیابان، تپه ها و دشتها. در تمام این مدت فقط به کک فکر می کرد، به اشتباهی که کرده بود. با خود فکر می کرد شاید دیگر او را نبیند. نمی توانست قبول کند که کک را از دست داده است. تو همین فکرها بود که فهمید چه قدر او را دوست دارد. چشمهایش خیس شد و اشک ریخت. به خاطر کک حاضر بود هر کاری بکند. خانه اش، سازش، شاگردهایش و بقیه را ترک کرده بود، به خاطر کک. حتماً کک ارزش اش را داشت. مرد می دانست چه میکند. حرفهایی با کک زده بود که تا آن وقت با هیچ کس نزده بود.

مدتها گذشت. یک روز مرد سر از جنگل انبوهی در آورد. درست مثل زمانی که کک برای اولین بار وارد ریش انبوه او شده بود. اما مرد کک ندید. انگار خود او هم گم شده بود. گریه میکرد و فریاد می کشید. دیگر کسی صدای او را نمی شنید. مرد تازه معنی کک بودن را فهمید و فهمید و فهمید که کک بودن هم برای خود عالمی دارد.

 

هنگامه خانه عنقا

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 23:30 توسط مهشید نیکروش |


 

در اين هستي غم انگيز

 

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»

 

كام زندگي را تلخ مي كند

 

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

 

زندگي را

 

             تا مرزهاي دوزخ

مي لغزاند

 

ديگر – نازنين من –

 

چه جاي اندوه

 

چه جاي اگر...

 

چه جاي كاش...

 

و من

         – اين حرف آخر نيست –

 

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

 

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

 

از لذت  گفتنش امتناع كنم. 

 

مصطفی مستور

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 22:34 توسط مهشید نیکروش |


باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم            

    وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران        

          اول به دام آرم تو را آنگه گرفتارت شوم

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 0:11 توسط مهشید نیکروش