در ورای ذهنم جسمی را می بینم، زرد، سیاه، سبز. جسمی را که در زمینه ذهنم محو شده است ، مدام رنگ عوض میکند ، زرد، سیاه، سبز.
با خودم تکرار میکنم؛ در ذهنم جسمی را می بینم که گویی هزاران حرف ناگفته دارد در تغییر دادن ناگهانی رنگ خود، جسمی که خود را می بازد، می میرد، متولد میشود.
می دانی؟! من خودم را دیدم که در تو محو شدم ، زمانی که نا امیدم کردی، مرا کشتی و با دستانت دوباره مرا متولد کردی. اینبار اما نمی توانی، قادر نخواهی بود مرا محو کنی چون بی رنگم، بی رنگتر از همیشه.
کاری نمی شود کرد، بازی رنگهاست، تو را به بازی خود راه نمی دهند ، حتی حق داوری هم نداری. پس بنشین و تماشا کن بازی رنگها را در آیینه. جسمی را می بینی در ورای ذهنت، محو شده در زمینه آن، زرد، سیاه، سبز...
و تنها نامی را که می خواستم ندانستم...!
تو بی مضایقه خوبی
که با منی ای دوست....

انقدر دلم پر که حس می کنم اگه خالیش نکنم صورتم سرخ میشه و چشام قلپ میزنه بیرون و موهای سرم سیخ میشه و هی باد می کنم و باد میکنم بعدش... می ترکم. وقتی ترکیدم هر تیکه ام یه جایی میره. اونوقت راحت میشم.
یک تیکه ام می ره زیر چرخهای گاری چی! تکه دیگه ام توی غذای یک آدم پرخور چاق ابله میفته که اصلا حالیش نمیشه این مزه تلخی که زیر دندونش رفت چی بود؟ با مشت روی میز رستوران می کوبه و همه اون چیزهایی رو که خورده بود رو بالا می اره و دعوا میشه و جنجالی به پا میشه...
یک تکه ام می چسبه به شیشه یک اتومبیل و یخ میزنه و راننده جلوی چشماش رو نمی بینه و محکم میره توی دیوار سیمانی و سرش لِه میشه. تکه بزرگتر هم میفته دست چند تا سگ ولگرد گرسنه و بعد از این که به جون هم می افتن و محله رو با صدای پارسشون رو سرشون خراب می کنن آخرش اون یکی که زورش به همشون می چربه تکه بزرگ رو بر میداره و در میره، اونای دیگه هم می رن که شاید خدا روزیشون رو جای دیگه حواله کنه.
تکه کوچیکه هم میره توی آبشی یک خیابون و راهی فاضلابهای زیر زمینی شهر میشه که موشها و کرمها و زالوها کارشو می سازن. اونوقته که تموم میشم و دیگه دلم از این و اون پر نمیشه و دیگه هیچ وقت نمی پوکم.
چقدر خوب میشه...!
این دل توست که در وی همه کس می گنجد


