تبليغاتX
سزانه
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 20:4 توسط مهشید نیکروش |


در ورای ذهنم جسمی را می بینم، زرد، سیاه، سبز. جسمی را که در زمینه ذهنم محو شده است ، مدام رنگ عوض میکند ، زرد، سیاه، سبز.

با خودم تکرار میکنم؛ در ذهنم جسمی را می بینم که گویی هزاران حرف ناگفته دارد در تغییر دادن ناگهانی رنگ خود، جسمی که خود را می بازد، می میرد، متولد میشود.

می دانی؟! من خودم را دیدم که در تو محو شدم ، زمانی که نا امیدم کردی، مرا کشتی و با دستانت دوباره مرا متولد کردی. اینبار اما نمی توانی، قادر نخواهی بود مرا محو کنی چون بی رنگم، بی رنگتر از همیشه.

کاری نمی شود کرد، بازی رنگهاست، تو را به بازی خود راه نمی دهند ، حتی حق داوری هم نداری. پس بنشین و تماشا کن بازی رنگها را در آیینه. جسمی را می بینی در ورای ذهنت، محو شده در زمینه آن، زرد، سیاه، سبز...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 15:7 توسط مهشید نیکروش |


می خواستم نام تو را بدانم

و تنها نامی را که می خواستم     ندانستم...!

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 6:23 توسط مهشید نیکروش |


 

تو بی مضایقه خوبی

                            که با منی ای دوست....

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 19:31 توسط مهشید نیکروش


 

انقدر دلم پر که حس می کنم اگه خالیش نکنم صورتم سرخ میشه و چشام قلپ میزنه بیرون و موهای سرم سیخ میشه و هی باد می کنم و باد میکنم بعدش... می ترکم. وقتی ترکیدم هر تیکه ام یه جایی میره. اونوقت راحت میشم.

یک تیکه ام می ره زیر چرخهای گاری چی! تکه دیگه ام توی غذای یک آدم پرخور چاق ابله میفته که اصلا حالیش نمیشه این مزه تلخی که زیر دندونش رفت چی بود؟ با مشت روی میز رستوران می کوبه و همه اون چیزهایی رو که خورده بود رو بالا می اره و دعوا میشه و جنجالی به پا میشه...

یک تکه ام می چسبه به شیشه یک اتومبیل و یخ میزنه و راننده جلوی چشماش رو نمی بینه و محکم میره توی دیوار سیمانی و سرش لِه میشه. تکه بزرگتر هم میفته دست چند تا سگ ولگرد گرسنه و بعد از این که به جون هم می افتن و محله رو با صدای پارسشون رو سرشون خراب می کنن آخرش اون یکی که زورش به همشون می چربه تکه بزرگ رو بر میداره و در میره، اونای دیگه هم می رن که شاید خدا روزیشون رو جای دیگه حواله کنه.

تکه کوچیکه هم میره توی آبشی یک خیابون و راهی فاضلابهای زیر زمینی شهر میشه که موشها و کرمها و زالوها کارشو می سازن. اونوقته که تموم میشم و دیگه دلم از این و اون پر نمیشه و دیگه هیچ وقت نمی پوکم.

چقدر خوب میشه...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10ساعت 20:6 توسط مهشید نیکروش |


ما در دل نگشاییم به روی همه کس

این دل توست که در وی همه کس می گنجد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10ساعت 19:22 توسط مهشید نیکروش