در میان این انسانهای بی نشان
نه عزیزم
من دیگر معنای تو را هم نخواهم فهمید...!
صدام من نه در بغداد که در تهران زندگی میکند. او را هر روز میبینم که آسوده خاطر، روی سبزههای پارک کوچکی در جلوی برج سفید رنگ محل کار من نشسته و به خیابان و رفت و آمد ماشینها نگاه میکند. محل زندگیاش آنجا است. در آن فضای سبز کوچک، از صبح زود تا غروب، آفتاب میگیرد. عصای بلندی دارد و ریشی انبوه. روی سبزهها مینشیند، عصای بلندش را کنارش میگذارد و گاهگداری به ریش انبوه سفید و خاکستریاش دست میکشد و در همین حال خیابان پر ازدحام را نگاه میکند. لباس ژندهای به تن دارد؛ کتی به رنگ خاکستری تیره با راهراههای مشکی که از زیر بغل سمت راست شکافی عمودی تا نزدیکیهای کمر موجب شده که آستر کت حتا در اثر وزش نسیم ملایمی نیز نمایان شود. با شلواری که در ناحیه رانها بسیار گشاد میشود و کولهای از جنس نایلون که همیشه در کنارش است. روزها را در این پارک کوچک سر میکند، اما شبها معلوم نیست به کجا میخزد. شبها کمتر می توان او را دید. هوا که رو به تاریکی میگذارد غیبش میزند. فقط گهگاهی در نیمههای شب، اگر گذرت به چهارراه اصلی شمال شهر بیفتد امکان دارد او را در گوشهای از آن چهارراه عریض ببینی. چهارراهی که سه گوشه را رستورانها در نور و خروش گرفتهاند و گوشه چهارمش زمین بایر وسیعی است که نور و هیاهوی رستورانها به آن راه ندارد. او را میتوان دید که عصا به دست در همان گوشه تاریک ایستاده، چون زئوسی بر بلندای المپ. ریشی انبوه، تکیه داده به عصای بلندش و خیره به گوشهای از چهارراه عریض، بیآنکه تکانی بخورد، انگار مجسمهای باشد. گهگاهی باد شبانگاهی ممکن است که ریش انبوهش را به حرکت در آورد و این تصور که مجسمهای است را از ذهن بزداید.
نام واقعی او را هیچکس نمیداند. من صدام میخوانمش. صدامی که ریشش بلند شده باشد، از مرز گذشته باشد و در تهران، زیر این برج عاج مانند در پوششی بدلی هر روز با یاد گذشتهها، حمام آفتاب بگیرد. سکوتش نیز، این که هیچگاه با کسی سخن نمیگوید مرا به تردید انداخته است. بارها سعی کردهام در هنگام گذر از فضای سبز جلوی برج محل کارم به نحوی سر صحبت را با او باز کنم. اما هر بار نگاه خیره او به خیابان، مرا از این کار باز داشته است. هر وقت او را میبینم فکر میکنم میتوان بر اساس شخصیت او داستانی نوشت. اما صدام من، درک ناپذیرتر از این حرفها است. نوشتن درباره او فقط ممکن است که آرامشش را بر هم بزند. به همین دلیل این اندیشه را در ذهن خود حبس کردهام و هر از چند گاهی فقط از فراز این برج عاج گونه او را نگاه میکنم که در میان سبزه ها با کت پاره و شلوار گشاد نشسته و خیابان، عبور ماشینها و عابران را نگاه میکند.
سعید طباطبایی
فرشته ای را در قطعه سنگی مرمری دیدم
و آنقدر آنرا تراشیدم تا او را آزاد کردم.
میکل آنژ
این سخن البته، کشفی تازه نیست. پیش کشیدنش، اصراری است بر پافشاری به موضوع و فراخ تر کردن روزنه ی دیدگاه و بهتر دیدن و با تانی اندیشیدن و غوری بیشتر آنچنان که در لیاقت طنز است.
گفتیم سخنی تازه نیست و اینک بیشتر باسوادها( روشنفکران که جای خود دارند) می دانند، هنر و مخصوصا ادبیات هر کشور و ملت، بازتاب تمام خصایل و رذایل آن ملت است. چون نویسنده و شاعر و ادیب، خود جزیی هستند از یک کل، تکه ای از کرباس بگیر مثلاً.
اگر در جامعه ای چاپلوسی، نان به نرخ روز خوردن و پشت هم اندازی رواج داشته باشد، در شعر و نوشته های این جامعه از همین رذایل، شاهدان مثال فراوانی پیدا میکنی، البته به دو طریق، یکی از طریق فراوان که نشانه از همرنگ شدن شاعر و نویسنده با مردم جامعه اش می دهد، دیگر به شعر و داستانهایی که شاعر و نویسنده، به نقد این رذایل قلم زده است، یعنی دقیقاً انسان بودن خود را به اثبات رسانده آنچنان که همرنگ مردمش شده و چاپلوسی و ریا کرده، اما گاه که " من برتر" هنرمند بر او خرده گرفته کارش را به نقد و پند و تنبیه و تنبه کشانده است.
برای همین است که در ادبیات قدیم خودمان ( بیشتر البته در شعرها) هم مدح های شرم آور شاعران فحل و استادمان را میبینی که شاه و امیر و حاکم و وزیر بزدل فاسدی را، به عرش رسانده، هم نقدهای جانانه ای به جد و بیشتر به طنز و کنایه و داستان و حدیث و تمثیل رذیلت فلان بزرگ و شیخ و شحنه و شاه و صوفی را، فریاد کرده و طشت بدنامی اش را با صدایی گوش خراش از بام، بر زمین کوفته، آن هم جایی که مردم بیشتری بوده اند تا از قضیه آگاه شوند. برای همین است که مثلاً مدح هایی دور از واقع درباره ی " آغا محمد خان قاجار" داریم اما چنین طنزی هم در همان دوران قدرت آغا محمد خان قجر سروده شده است( به وسیله ی شاعری که شاید خیلی هم شاعر نبوده و حالا نامش از خاطرم رفته است) این شاعر خطاب به سلطان قاجار گفته:
" نه جود تو را که مدح عالی ت کنم
نه عقل تو را که حرف حالی ت کنم.
نی ریش تو را که ریشخند سازم
نی .... تو را که .......... کنم." ( بنابر حفظ شئونات اخلاقی! از آوردن این دو کلمه که در متن اصلی مقاله بوده است خودداری میکنم!)
این است که شعر و داستان، در هر شکل و شمایل و موضوع( رزمی، بزمی، اساطیری، تمثیل، مثل، کنایه، متل و ...) همه بازتاب آدمهای جامعه ای هستند که هنرمند هم یکی از آنها بوده و هست. دشمنی قدرت مداران حکومتی با هنرمندان فقط به خاطر گزارش او بوده که ندانسته و گاه دانسته از زمانه ی خود و بی عدالتی همه گیر فلان شاه و وزیر می داده و دشمنی آشکار اداره کنندگان قلدر حکومتها با نویسندگان و شاعران این بوده که نخست شاعران و نویسندگان را جذب دستگاه خود می کردند با صله های آنجنانی، در واقع سلاح آنها را از دستشان می گرفتند ، سلاحی که شاید به دلیل عافیت طلبی بیشتر این شاعران درباری، خود به خود، از گلوله ی نقد و ایراد پر نمیشد، اما سلاطین نمی توانستند ریسک بکنند.
می خواستم صفحه ی طنزی باز کنم ، دیدم بررسی همین مسایل تاریخ ادبیات، بهترین طنز است که می توان به وسیله ی آن، خودمان را بهتر بشناسیم و ضعف و ایرادهامان را، عمیقتر بدانیم. نگوییم قرنهای پیش چه کار دارند به حالا! متاسفانه همان رذایل و ایرادها، از اسلاف به ما که اخلاف باشیم رسیده است.
اکنون این نثر را بخوانیم از " تفسیر رو ح الجنان ابوالفتح رازی":
" یکی از دیوانگان فرزانه ( عقلاء المجانین= شاید در فرصتی دیگر به این گروه کم نظیر نیز رسیدیم) نزدیک معاویه شد. معاویه او را گفت: از قرآن چیزی دانی؟ گفت: دانم و نیکو دانم. گفت بخوان تا بشنوم. گفت:" بسم الله الرحمن الرحیم. اذا جاء نصرالله والفتح. ورایت الناس یخرجون من الدین افواجاً" گفت: خطا می خوانی که " یدخلون فی دین الله" آمده است. گفت : آن در روزگار رسول بود و اکنون خارج می شوند."
با اندکی کم و زیاد از پایگاه ادبی، هنری خزه
چهارشنبه آبستن درد
می کشاند مرا به دیاری دیگر
تا ببینم آنچه را که نباید
در پس آتش بازی چشمان تو
می شود دید و حس کرد
بودنت را
در آن چهارشنبه خالی از تو
خالی از من
آری تو آن شراره سیال خیال من
که می سوزانی ذهنم را
در چهارشنبه سوری نگاهت
و چه راحت و ساده پرواز میکنی
از روی شعله های آبی ذهنم...
۱۹/۱۰/۸۵
از نگاه آنانی که
دوست ندارند
هر آنچه را که من دوست می دارم...!


