"نقطه می گذاری! سر خط، سفيدي كاغذ، كه آدم را به حرف مي آورد يا همه حرفها را پاك از ياد آدم ميبرد. فراموشي، خاموشي، سرخط!"
"صداي تو ميپيچد توي گوشم. نقطه؛ آغازِپايان، پايانِ پايان. سرخط!" و من مثل كودكي از اينكه شروع كنم هراس دارم. مي ترسم آنقدر غلط باشم كه هيچ گاه تو را نفهمم.
گوش ميكني؟! مي خواهم حرفهايم را بزنم؛ صادقانه، عاقلانه، عاشقانه يا عارفانه نمي دانم . مي خواهم چيزي را بگويم كه به دردم بخورد و تنها به دردم چفت و بست شود... خوب گوش كن... با توام...!
در فراسوي مرزهاي تنت
ترا دوست مي دارم.
آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده
روشني وشراب را
آسمان بلند و كمان گشاده پل
پرنده ها و قوس و قزح را
به من بده
و راه آخرين را
در پرده يي كه ميزني مكرر كن.
در فراسوي مرزهاي تنم
ترا دوست مي دارم.
در آن دور دست بعيد
كه رسالت اندامها پايان مي پذيرد
و شعله و شور تپشها و خواهش ها به تمامي
فرو مي نشيند.
و هر معنا، قالب لفظ را وا ميگذارد
چنان چون روحي كه جسد را
در پايان سفر،
تا به هجوم كركسهاي پايانش وانهد...
در فراسو هاي عشق
ترا دوست مي دارم
در فراسوهاي پرده و رنگ...
در فراسوي پيكرهايمان
با من وعده ديداري بده ...
قوری ز قلم
قلم ز قوری
تو عشق منی
گوگوری مگوری

