وقتی بچه بودم زیر قایقهای کاغذی ای رو که می ساختم شمع می کشیدم که توی آب خیس نخورند و غرق نشن... نمی دونم چرا ولی یک حسی بهم می گفت نگذار قایق آرزوهات غرق بشه ... قایقی رو که دوست داری روزی سوارش بشی و بری جایی که دست هیچکس بهت نرسه....

و اما سالهاست که از روزهای قایق کاغذی ام میگذرد و من نظاره گر کسی بودم که تمام آرزویم بود و غرق شد ... غرق شد و ای کاش می توانستم سراپای وجودش را شمع بگیرم تا خیس نخورد و غرق نشود ... ولی نه ... غرق شدن او از جنس دیگری بود...
از آن جهت که هیچ خیری نبرده ام ، نمی برم و گویا نخواهم برد از نامم....
مرا بی نام دفن کنید
شاید پرنده ای بنشیند
بر سنگ سرد مزارم....
امان ... امان از دست این خرمگسها...! محض رضای خدا هم که شده آدم را یکدقیقه راحت نمیگذارند.
یکی از آنها می آید و روی کاغذی که در حال نوشتن چرت و پرتهایی روی آن هستم می نشیند و خرطومش را به کارمی اندازد... دست از نوشتن بر میدارم و زل میزنم به آن ، بعد از اینکه دو سه قدمی جلو رفت چند لحظه مکث میکند و دستهایش را به هم می مالد و دوباره شروع میکند به حرکت و خرطومش را روی کلمه ها به کار میگیرد. انگار خون کلمه ها را می مکد. می مکد و کلمه ها انگار میمیرند از بس که خون ندارند.
همان جایی که جان گرفته بودند می میرند. می کشندشان... اصلا خودش خیلی هنر است که همان جایی بمیری که به دنیا آمده ای ... خدا را چه دیدی؟! ... شاید هم یکی از همین روزها من مردم بدون آنکه هنر کلمه ها را داشته باشم...
آنوقت است که دیگر از دست این خرمگسها و خودم راحت میشوم . دیگر نمی توانند خونم را بمکند و بی جان میشوم ... گویی که اصلا کلمه ای نوشته نشده باشد...!
انقدر دلم پر که حس می کنم اگه خالیش نکنم صورتم سرخ میشه و چشام قلپ میزنه بیرون و موهای سرم سیخ میشه و هی باد می کنم و باد میکنم بعدش... می ترکم. وقتی ترکیدم هر تیکه ام یه جایی میره. اونوقت راحت میشم.
یک تیکه ام می ره زیر چرخهای گاری چی! تکه دیگه ام توی غذای یک آدم پرخور چاق ابله میفته که اصلا حالیش نمیشه این مزه تلخی که زیر دندونش رفت چی بود؟ با مشت روی میز رستوران می کوبه و همه اون چیزهایی رو که خورده بود رو بالا می اره و دعوا میشه و جنجالی به پا میشه...
یک تکه ام می چسبه به شیشه یک اتومبیل و یخ میزنه و راننده جلوی چشماش رو نمی بینه و محکم میره توی دیوار سیمانی و سرش لِه میشه. تکه بزرگتر هم میفته دست چند تا سگ ولگرد گرسنه و بعد از این که به جون هم می افتن و محله رو با صدای پارسشون رو سرشون خراب می کنن آخرش اون یکی که زورش به همشون می چربه تکه بزرگ رو بر میداره و در میره، اونای دیگه هم می رن که شاید خدا روزیشون رو جای دیگه حواله کنه.
تکه کوچیکه هم میره توی آبشی یک خیابون و راهی فاضلابهای زیر زمینی شهر میشه که موشها و کرمها و زالوها کارشو می سازن. اونوقته که تموم میشم و دیگه دلم از این و اون پر نمیشه و دیگه هیچ وقت نمی پوکم.
چقدر خوب میشه...!
من به اندازه یک ابر دلم گرفته است...
دلتنگم، دلتنگ دلمرده ای که آخرین نفسهایش فریادی بود اما آنرا نشنید. دلتنگ آخرین سال تحصیلی، آخرین زنگ مدرسه، آخرین خداحافظی بچه های مدرسه. دلتنگ توام ای دوست چه خواهی شد. پس از این خداحافظی تلخ از کدام پنجره به من سلام خواهی کرد.
دلتنگ فصل کوچ کردن تو هستم که محبت بیله بیله میرود و دیگر نمی توانم جلو آنرا بگیرم. میرود و با رفتنش دل من آخرین نفسهایش را خواهد کشید. سالهای با تو بودن، سالهای دبیرستان، سالهای نوجوانی و ساعت چه بیرحمانه سیب زمان را گاز زد و به گوشه ای پرتاب کرد و گذشت و گذشت اما هنوز هسته های سیب بر زمین مانده.
هنوز به اندازه یک لحظه فرصت داریم. اما هنوز یک لحظه از دیدن تو و گوش کردن به حرفهای تو باقی است و پس از یک لحظه دیگر گلهای باغچه پنهان نخواهند شد. آنها به منن میخندند زیرا می دانند که دیگر کسی نیست که تمام گلهای باغچه را نثارش کنم، می دانند که دیگر بوی محبت مرا مست نخواهد کرد و دیگر تو با دستهایت چشمانم را نخواهی گرفت تا لبانم نام تمام دوستان را تکرار کند. دیگر بوی کتابهای نو مدرسه و دفترچه های کاهی مرا شاد نخواهد کرد و سلام، دیگر با سلام هم باید خداحافظی کرد. دیگر پریشانی روزهای امتحان به سراغم نخواهد آمد. و سکوت شیرین شما هنگام درس پرسیدن معلم و نگاه های زیبای معلم را نخواهم دید.
هنگامی که چشمان معلم به اسم من میرسید صدای قلبم را میشنیدم و دیگر نیز قلبم با من صحبت نخواهد کرد. گریه های بعد از امتحان ، دعواهای مدرسه، آشتی کردنها و ساعت ها صحبت کردن و سیر نشدن از حرفهایت، دیگر معنای یکی شدن را حس نخواهم کرد.
دوستی صورتت را بعد از نماز جماعت نخواهم دید و دیگر با هم نمی خندیم و حتی نمیگرییم. بعد از این چه کسی را به گوشه ای بکشانم و برایش درد دل کنم.
امروز روز جدایی نیست اما خواهد رسید. فکر دور اندیش تو مرا به یاد رفتن انداخت و چهره مه آلود جان نمیگذارد که چشمهایم تو را تا اخر بدرقه کنند. اگر بیشتر می ماندی شاید می توانستم رنگ سرخ عشقت را از دوستی تمام رنگها به دست آورم و نقش سرخ از عشق بی پایان تو بکشم.
می دانم، می دانم که باید بروی، من میدانم که میگویی دیر است، باید وقتی که ساعت سیب را از زنبیل درآورد به فکر به دست آوردن رنگها می افتادی.
شاید بعد از این همه می توانستی آنرا به دست آوری و بکشی اما من سالهاست که تصویر تو را در ذهنم کشیده ام.
ای دوست! یکباره رفتن و زود رفتن تا بودی سنگینی حضورت را نمی فهمیدم و اکنون بی وزنی نبودنت را خوب احساس میکنم و این احساس سرشار از درد و تنهایی است.
درد دلتنگی و درد خالی شدن از نور عشق و محبت... خداحافظ ای دوست که نام تو زیبایی نام اوست.
دلم می خواد اونقدر بنویسم که مخم سوت بکشه، چشمام قلپ بزنه بیرون و دستم کنده بشه. اونوقته که دیگه مجبور میشم یه منشی استخدام کنم اما مطمئنم که اون هم مخش سوت میکشه و چشماش قلپ میزنه بیرون و دستش کنده میشه.
برگه استعفاشو میذاره جلوم و من که میبینم یه علیل بد بخت ایستاده جلوم برگه استعفاشو امضا میکنم تا خدا روزیشو جای دیگه حواله کنه.
نمی دونم شاید هم بعد از این همه بلایی که سرم بیاد دیگه دلم نخواد بنویسم اما نکته اینجاست که من آدم مخ خوریم، مخ همه رو می خورم حتی به خودم هم رحم نمی کنم چه برسه به بقیه.
می پرسی بقیه چرا ؟ بهت میگم چرا، چون دوست دارم دوست دارم همه عالم و آدم حرفهای دلمرو بشنون . خب حتما میگی به بقیه چه...دِهِکی به بقیه چه؟
اونا باعث شدن من پا مو بذارم تو این دنیای لعنتی، تو این دنیایی که خودشون هم نمی دونن چی کار دارن می کنن. اونا باعث شدن به این روز و حال بیفتم . پس باید گوش کنن تا دیگه این بلا رو سر یه نفر دیگه مثل من نیارن. تازه مگه من خودم خواستم که اینجا باشم. اونا برام تصمیم گرفتن پس باید تحملم کنن حالا هِی بگو چرا؟
اونقدر بگو چرا تا با جوابام مخ تو رو هم بخورم!
19/2/83
مادرم می گفت:
ماه کامل بود آن شب. آن شب که صدای گریه ی من در اتاق سفید بیمارستان پیچید و انعکاس آن صدا رویای نیمه شب گلایل را خرید. ماه کامل بود آن شب. آن شب که چشمان من دنیا را دید و لبانم همراه با چشمان مادر خندید.
ماه کامل بود آن شب.
آن شب که چشمان کنجکاو دکتر زیر دست و پایم لغزید و پدر آن سردار پیروزمد قصه های مادر برای یک لحظه فریادش را بلعید.
ماه کامل بود آن شب. که شاخه ای زیر پارچه ی سفید قنداق خشکید. ماه کامل بود آن شب.
در کودکی واژه ی دوست داشتن را از مادرم شنیدم، آن زمان که او گل یاس را می بویید و در گوشش زمزمه کنان دوست داشتن را تکرار میکرد. از دهان اولین موجود دوست داشتنی آن را شنیدم. در آن زمان صدای تپش قلب مادر و خنده های پدر را دوست داشتم. روزها گذشت و من پروانه ها و عروسک پشت ویترین را دوست داشتم و یادم هست که چشمهایم را می بستم و از پشت شیشه ها او را بغل میکردم و برایش لالایی می گفتم. روزی هم البگوهای پشت ویترین خرازی و روزی که هر چه پول از پدرم میگرفتم به بقال سر کوچه می دادم و لواشک می خریدم و مزه ی ترش آن را دوست داشتم. بعدها کیف مدرسه را و بعد از آن معلم را.
دوست داشتن زنگ انشا و موضوع انشا و بعد دوست و چه ساده این کلمه را تکرار میکردم. آنان که دوستشان میدارم بی شک نامشان دوست است زیرا که دوست از واژه ی دوست داشتن گرفته شده است و شاید دوست داشتن از دوست که به حق چنین است. اما از همه اینها که بگذرم ، من چیز دیگری را نیز دوست می داشتم که بعد از کیف و عروسک و معلم و مادر تازه فهمیدم که او را دوست دارم. من کشیدن خطهای رنگی روی برگهای سفید دفترچه ی نقاشی و طرح یک خورشید، کوه، خانه و گلدان را دوست داشتم آنقدر که عروسک پشت ویترینها به او حسادت میکرد.
اما من با او حتی عروسک را هم کشیدم. هر آنچه را که دوست داشتم کشیدم. آنان که دوستشان میدارم در لابه لای همین خطهای رنگی هستند.لا به لای دفترچه ی نقاشی من.
با آن دوست، تصویر دوست داشتنی ترین و زیباترین دوست داشتنی ها را، تصویر لیلی و مجنون، تصویر برگ با خورشید، واژه و کاغذ، شمع و پروانه، باروت و آتش، تصویر نیلگون آسمان با ابر، خاک با باران، قلم با مرکب، سیب با سهراب و محمد با کتاب را خواهم کشید و شاید بعد از این همه نقاشی به دوست داشتن شک کنم و در پی دوستی بگردم و با غمی این کلمات را تکرار کنم:
ای دوست به من نیز بیاموز که دوست داشتن چیست؟
همانطور که او فهمید و چه زیبا گفت:" خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!"
به راستی من آنچه را که از زندگی کردن و عشق برتر است نثار که خواهم کرد. شاید وقتی معنای کامل آن را درک کنم که دیگر کسی نباشد که آنرا نثارش کنم. اما تو هستی و من به همین دلخوش کرده ام،
خدای من...
اگر به من بگن دوست داری یه سفر بری مریخ ؟ میگم:" نه"! حتماً بعدش هم ازم میپرسن چرا؟ تو که از دست زمین ذله شدی دیگه چرا؟ بابا بیا یه دو سه روزی برو مریخ که از دست این آدما راحت بشی، برو اونجا بلکم توی اون تنهایی یک نفس راحت کشیدی....
میگم:" برین... بابا دلتون پیچ میره. برم اونجا که چی بشه...اونجام یه جایی بدتر از اینجا.تازه اینجا بدون دم ودستگاه نمی تونم نفس بکشم اونجا باید کلی دم و دستگاه وصل کنیم به پوزمون.بعید بدونم بشه نفس کشید. من که فکر نمی کنم... تازشم ، فکر می کنی مریخ آدم پیدا نمیشه ،شانس ما اگه یه روزی تصمیم بگیریم بریم مریخ، تمام آدمای زمین کوچ می کنن و میرن اونجا خونه می سازن، ما که شانس نداریم . انگار بند نافمون به تک تک آدمای اطرافمون وصل شده . اگر من برم همه پشت سرم میان. میدونی چرا؟ می خوان دیوونم کنن، می خوان سرم رو با حرفهاشون بخورن. اصلاً تو دلت واسه کی سوخته؟ مگه مریخ ما رو راه می دن؟! اونم منو میشناسه. قدم نحسم اگه پا بذارم توی مریخ شک ندارم، این سیاره ای که چندین و چند هزارساله که داره زندگی می کنه متلاشی میشه و هر تکه اش یه جایی میره.حالا هی پاشو بگو برو مریخ.می دونم آخرش هم هر چند که آدم سرسختی باشی میگی:" بابا غلط کردم همین جا که هستی توی زمین خودمون بمون وبمیر...؟!"

