به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوشش غنچه کم کم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
ضمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر می خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز میزد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمیشد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده میشد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت...
قریشی
در میان این انسانهای بی نشان
نه عزیزم
من دیگر معنای تو را هم نخواهم فهمید...!
چهارشنبه آبستن درد
می کشاند مرا به دیاری دیگر
تا ببینم آنچه را که نباید
در پس آتش بازی چشمان تو
می شود دید و حس کرد
بودنت را
در آن چهارشنبه خالی از تو
خالی از من
آری تو آن شراره سیال خیال من
که می سوزانی ذهنم را
در چهارشنبه سوری نگاهت
و چه راحت و ساده پرواز میکنی
از روی شعله های آبی ذهنم...
۱۹/۱۰/۸۵
این دل توست که در وی همه کس می گنجد
" آنها آمدند که عیبهایت را به من بگویند
آنها را دانه به دانه بر شمردند
وقتی کارشان را تمام کردند من قهقهه سر دادم
من آنها را از قبل به خوبی می دانستم
آه، آنها کور بودند، بسیار کورتر از آنکه بتوانند ببینند
که عیبهایت مرا بر آن داشته بود که بیشتر دوستت داشته باشم. "
سارا تیزدیل
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.

مصطفی مستور
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم تو را آنگه گرفتارت شوم
یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه
کافی بود برای عاشق شدنم و تو این کار را کردی...
و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدربزرگ
تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها
و چقدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی
گفتم: بمان شاهزاده زیبا... من بی تو میمیرم،خندیدی
و گفتی: بازی بود...گفتم: بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.
گفتی: من بزرگ شدم، من دیگر بازی نمی کنم
گفتم: مگر بزرگها بازی نمیکنند؟
گفتی: بازی نه! زندگی میکنند
گفتم: پس بیا بازی کنیم. مثل بازی گفتی: زندگی بازی نیست.
گفتم: پس حالا با عشق چه کنم؟ گفتی: رهایش کن، بازی بود. زندگی کن.
گفتم: پس من تا همیشه کودکت خواهم ماند.
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
همه انديشه ام انديشه فرداست،
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان – در بستر شب – خواب و بيدار است،
هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز...
خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز...
رود آنجا که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب را
همان جاها، که شبها در رواق کهکشانها عود مي سوزند
همان جاها، که اخترها، به بام قصرها، مشعل مي افروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند
همان جاها، که پشت پرده شب،
دختر خورشيد فردا را مي آرايند،
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا که راه خواب من بسته ست
همين فردا که روي پرده پندار من پيداست
همين فردا که مارا روز ديدار است
همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا، همين فردا...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
زمان، در بستر شب، خواب و بيدار است،
سياهي تار مي بندد،
چراغ ماه، لرزان، از نسيم سرد پاييز است،
دل بي تاب و بي آرام من، از شوق لبريز است،
به هر سو چشم من رو مي کند: فرداست!
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند...
...من آنجا، چشم در راه توام، ناگاه:
تو را، از دور مي بينم که مي آيي،
تو را، از دور مي بينم که مي خندم،
تو را، از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي،
...نگاهم باز حيران تو خواهد ماند،
سرا پا چشم خواهم شد.
تو را در بازوان خويش خواهم ديد!
سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.
برايت شعر خواهم خواند،
برايم شعر خواهي خواند،
تبسم هاي شيرين تو را، با بوسه خواهم چيد!
و گر بختم کند ياري،
در آغوش تو...
... اي افسوس!
سياهي تار ميبندد،
چراغ ماه، لرزان، از نسيم سرد پاييز است،
هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز
زمان – در بستر شب – خواب و بيدار است
گل مریض است دوا می خواهد
چه کسی می داند قرص خورشید کجاست...؟!
تو به من خندیدی و
نمی دانستی من به چه دلهره
از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...!
حمید مصدق
قدرت عشق بنازم که به یک تیر نگاه
جان شیرین بفروشند دو بیگانه به هم
من به حال دل خود خندم و دل نیز به من
چه تعجب که بخندند دو دیوانه به هم
دیگر از صفا سخن نگو
مدتهاست معشوقی، عاشق خویش را فروخت
در پهنه وسیع زمین
من تو را پاکترین پاکان می دانستم
از تو چراغی ساخته
و بر سقف کلبه آرزوهایم آویخته بودم
و هر شب تو را چاشنی شهرهایم می ساختم
چه دیوانه است کسی مانند من
که چراغ سوخته ای مانند تو را در کلبه آرزوهایش بیاویزد
ولی تو چراغ من، ناسوخته خاموش شدی
و چاشنی شعرهای من به تلخی گرایید
و من هر شب شعرهای غمگینم را به یاد تو تکرار می کنم
و در کولاک زمستان عمرم
به غمت نشستن را به عشق ورزیدن
و جرعه هایی از چشمه کوهساران چشمانم نوشیدن را
به گرمی آغوشی دیگر
ترجیح می دهم
باشد تو
به کودکانت درس بی وفایی ندهی
باشد تو
به کودکانت یاد دهی
که هرگز چراغ سوخته ای را در کلبه آرزوهایشان نیاویزند.
اگر روزی چنان تو آنسان غرق گشتی در شادی
و گر روزی چنین غمگین گرفتی پای در دامن
گذر کن بر سر خاک عزیزانت
که اینسان گشته اند خاموش و بی حالت
مامیثا
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟
- این مباد،
- که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو،
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان
- آبی است
آبی مثل همیشه
آبی –
حمید مصدق
من ندانم که کیم
من فقط می دانم که تویی
شاه بیت غزل زندگیم...
دل من دیر زمانی است که میپندارد:
دوستی نیز گلی است؛مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته-
بی آزارد!
مارال، افسانه صبر جمیل است
مارال، ایمان به فردا را دلیل است
مارال، دریا و قایقران و قایق
مارال، چوپان، گله دشت شقایق
مارل، شعر شریف همزبانی
بلند آواز گرم مهربانی
مارال، پایان خوب آرزوها
عروس قصه های قلب صحرا
مارال، افسانه صبر جمیل است
مارال، ایمان به فردا را دلیل است...
خوشا آنان که الله یارشان بی
به حمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی
بابا طاهر
یادت باشد هر شب، پیش از شمارش نا تمام ستاره ها،
یک لیوان "دریچه" بنوش !
معجونی از ابر،
پروانه
و شبنم
حتماً " شاعر" می شوی!
سید امیر رضا ناصری
به سراغ سهراب رفته بودم دیروز
- نرم و آهسته -
ناگهان از کتابش حجم سبزی پیدا شد تا ببینم افقی تازه و نو
با خود اندیشیدم
کاش به یاد سهراب دانه های دلمان پیدا بود
کاش به یادش آب را گل نکنیم
در گلستانه احساس لطیفش قدمی چند زنیم
با مسافر همراه برویم سوره سبز تماشا از حفظ کنیم
به سراغش برویم اگر پشت هیچستان اردو بزنیم
صبح ها با چند شعر ابدی بند زنیم ترک چینی تنهایی او
ساده باشیم به یاد سهراب
ساده مثل گل یاس
و نباشیم جایی که کودکها شاخه معرفت شعرش را
روی احساس زمین خاک کنند
و نوازشگر احساس لطیفش باشیم
و بدانیم که او با شعرش قایقی ساخته است
که همانند پلی است می رساند ما را پشت دریاها
آنجا شهری است رو به اشراق زمین!
تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار این پیش پا افتاده ترین سخن که
" دوستت دارم"
چون تن دیسی بی ثبات بر پایه های ماسه
به خاک در می غلتی
و پیش از آنکه لطمه درد درهم ات شکند
به سکوت می پیوندی
پس از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذ ناگزیر تداوم تو
تنها
تکرار" دوستت می دارم" است؟
با این همه
بغض ام اگر بترکد...-
نه
پر کاهی حتی بر آب نخواهد رفت
می دانم!

بلم آرام چون قویی سبکبار
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل، قرص خورشید
ز دامان افق بیرون همی رفت.
شفق، بازیکنان، در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت.
به دشتی پر شقایق، باد سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان، پاروزنان، بر سینه موج
بلم میراند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد،
گرفتار دل بیمار و غم بود.
" دو زلفونت بود تار ربابُم
چه می خواهی از این حال خرابُم؟
تو که با ما سر یاری نداری
چرا هر نیمه شب آیی به خوابُم؟"
درون قایق از باد شبانگاه
دو زلف نرم نرمک تاب می خورد.
زنی خم گشته از قایق به امواج
سر انگشتش به چین آب می خورد.
صدا چون بوی گل در جنبش باد،
به آرامی، به هر سو پخش می گشت.
جوان می خواند و سرشار از غم گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت
" تو که نوشُم نه ای، نیشُم چرایی؟
تو که یارُم نه ای، پیشُم چرایی؟
تو که مرهم نه ای زخم دل اُم را،
نمک پاش دل ریشُم چرایی؟"
خموشی بود و زن در پرتو شام،
رخ چون رنگ شب نیلوفری داشت.
ز آزار جوان دلشاد و خرسند،
