صدام من نه در بغداد که در تهران زندگی میکند. او را هر روز میبینم که آسوده خاطر، روی سبزههای پارک کوچکی در جلوی برج سفید رنگ محل کار من نشسته و به خیابان و رفت و آمد ماشینها نگاه میکند. محل زندگیاش آنجا است. در آن فضای سبز کوچک، از صبح زود تا غروب، آفتاب میگیرد. عصای بلندی دارد و ریشی انبوه. روی سبزهها مینشیند، عصای بلندش را کنارش میگذارد و گاهگداری به ریش انبوه سفید و خاکستریاش دست میکشد و در همین حال خیابان پر ازدحام را نگاه میکند. لباس ژندهای به تن دارد؛ کتی به رنگ خاکستری تیره با راهراههای مشکی که از زیر بغل سمت راست شکافی عمودی تا نزدیکیهای کمر موجب شده که آستر کت حتا در اثر وزش نسیم ملایمی نیز نمایان شود. با شلواری که در ناحیه رانها بسیار گشاد میشود و کولهای از جنس نایلون که همیشه در کنارش است. روزها را در این پارک کوچک سر میکند، اما شبها معلوم نیست به کجا میخزد. شبها کمتر می توان او را دید. هوا که رو به تاریکی میگذارد غیبش میزند. فقط گهگاهی در نیمههای شب، اگر گذرت به چهارراه اصلی شمال شهر بیفتد امکان دارد او را در گوشهای از آن چهارراه عریض ببینی. چهارراهی که سه گوشه را رستورانها در نور و خروش گرفتهاند و گوشه چهارمش زمین بایر وسیعی است که نور و هیاهوی رستورانها به آن راه ندارد. او را میتوان دید که عصا به دست در همان گوشه تاریک ایستاده، چون زئوسی بر بلندای المپ. ریشی انبوه، تکیه داده به عصای بلندش و خیره به گوشهای از چهارراه عریض، بیآنکه تکانی بخورد، انگار مجسمهای باشد. گهگاهی باد شبانگاهی ممکن است که ریش انبوهش را به حرکت در آورد و این تصور که مجسمهای است را از ذهن بزداید.
نام واقعی او را هیچکس نمیداند. من صدام میخوانمش. صدامی که ریشش بلند شده باشد، از مرز گذشته باشد و در تهران، زیر این برج عاج مانند در پوششی بدلی هر روز با یاد گذشتهها، حمام آفتاب بگیرد. سکوتش نیز، این که هیچگاه با کسی سخن نمیگوید مرا به تردید انداخته است. بارها سعی کردهام در هنگام گذر از فضای سبز جلوی برج محل کارم به نحوی سر صحبت را با او باز کنم. اما هر بار نگاه خیره او به خیابان، مرا از این کار باز داشته است. هر وقت او را میبینم فکر میکنم میتوان بر اساس شخصیت او داستانی نوشت. اما صدام من، درک ناپذیرتر از این حرفها است. نوشتن درباره او فقط ممکن است که آرامشش را بر هم بزند. به همین دلیل این اندیشه را در ذهن خود حبس کردهام و هر از چند گاهی فقط از فراز این برج عاج گونه او را نگاه میکنم که در میان سبزه ها با کت پاره و شلوار گشاد نشسته و خیابان، عبور ماشینها و عابران را نگاه میکند.
سعید طباطبایی
یک روز، ککی به دنیا آمد. با ابروهای پر پشت و صورت اخمو. احتمالاً کک پسر بود! وقتی به دنیا آمد هیج جایی نداشت. مادر و پدر خود را هم به یاد نیاورد، هیچ وقت...
کک روی گیاهی بود، بدون اینکه بداند. به نوک برگی رسید و ناگهان سقوط کرد. باد کک را با خود به هر سو می برد. واقعاً نمی دانست به کجا میرود. تا اینکه روی تپه ای فرود آمد از کوهی بالا رفت و به جنگلی رسید. کک چه طور می توانست مسافت به این طولانی راه برود؟ نه. او نمی دانست که روی سر یک مرد نشسته. و در آخر هم وارد ریشهایش شده!
آن مرد متوجه ورود کک نشد. چند روز بعد حدود دو میلی متر از گونه مرد را سوراخ کرد تا راحتتر بتواند آنجا بنشیند و دو تار از ریشهایش را هم برید تا رختخوابی برای خودش درست کند. اما عجیب این بود که مرد هنوز از نشستن کک روی صورتش خبر نداشت. حشره روی صورتش قدم میزد و چیزهای تازه ای پیدا میکرد، چیزهایی که شاید فقط به درد یک کک می خورد. او هم نمی دانست که روی صورت یک مرد زندگی میکند، تا اینکه صورت مرد به خارش افتاد، و چیزی روی پوست خود احساس کرد. مرد بنا کرد به خاراندن صورتش. کک احساس نا امنی کرد. او نمی دانست که مرد یک نوازنده است و شاگردان بسیاری دارد... او اصلا نمی دانست هنر چیست؟
روزی مرد در حال نواختن آهنگی بود. کک از میان ریشهایش بیرون آمد تا بتواند صدا را خوب بشنود .
مرد آهنگ شادی نواخت و بعد رفت نزدیک آینه ای نشست. آن وقت بود که کک را دید. یکی از پاهایش را روی پای دیگر انداخته بود و با چشمهای بسته لبخند عجیبی به لب داشت. معلوم بود از شنیدن صدای ساز خوش خوش است. اما مرد باورش نشد. فریادی کشید و صورت خود را از آینه برگرداند. پس از چند دقیقه دوباره نگاه کرد و دوباره دید. فهمید کک خیلی هم بد ترکیب نیست، و فکری به سرش زد.
این شروع یک دوستی بود. مرد او را جزو دوستان خود به حساب می آورد. به این ترتیب پس از مدتی کک با سبکهای موسیقی آشنا شد.
نام قطعه ها را یاد گرفت و هر کدام را که دوست می داشت مرد برایش می نواخت. کک اسم شاگردهای مرد را هم یاد گرفته بود.
خیلی باهوش بود، حتی فکرش را هم نمی توان کرد. حدود یکسال از این که کک و مرد با هم در یک بدن زندگی میکردند می گذشت. با هم روزهایی داشتند.
روزی مرد تصمیم گرفت ریشهایش را بتراشد تا کک را بهتر ببیند. با کک مشورت کرد اما او گفت: با انجام دادن این کار خانه ام خراب خواهد شد و باد مرا خواهد برد. مرد تردید داشت، اما گفت: تو مرا به عنوان دوست خود قبول داری؟ کک درست منظور مرد را نمی فهمید. مرد ادامه داد، باد نمی تواند این دوستی را خراب کند و تو را از من جدا... کک غمگین دیگر حرفی نزد. مرد حالا کک را بهتر میدید و احساس بهتری داشت، اما چه فایده، دیگر آن کک، کک قبلی نبود. غمگین بود. به حرفهای مرد گوش می داد ولی چیزی نمی فهمید. مرد اشتباه کرده بود.
مدتی گذشت. در یکی از روزهای گرم تابستان، مرد احساس گرما می کرد، بدون اینکه متوجه باشد، کنار پنجره رفت و باد ... تنها چیزی که دید چشمهای گرد کک بود با ابروهای پرپشت اخمو. او با چشمهای گردش از مرد خداحافظی کرد.
آنقدر سریع اتفاق افتاد که مرد نتوانست عکس العملی نشان دهد. نمیدانست خوشحال است یا غمگین. فوراً لباسهایش را عوض کرد و چمدانش را بست و به راه افتاد بلکه کک را پیدا کند. در حیاط، باغچه، کوچه، لای سبزه ها و گلها، درختها... همه جا را گشت اما هیچ اثری نبود. کک خیلی کوچکتر از اینها بود که از خود اثری بگذارد. از شته ها، کرم خاکی، کفشدوزکها سراغ کک را گرفت، اما آنها زبان مرد را نمی فهمیدند!
مرد مسافتها راه رفت، پیاده، سوار بر قطار، هواپیما، گاهی میدوید، گاهی سلانه سلانه می رفت. از جاده ها گذشت، از تونلهای تاریک و ساکت، از بیابان، تپه ها و دشتها. در تمام این مدت فقط به کک فکر می کرد، به اشتباهی که کرده بود. با خود فکر می کرد شاید دیگر او را نبیند. نمی توانست قبول کند که کک را از دست داده است. تو همین فکرها بود که فهمید چه قدر او را دوست دارد. چشمهایش خیس شد و اشک ریخت. به خاطر کک حاضر بود هر کاری بکند. خانه اش، سازش، شاگردهایش و بقیه را ترک کرده بود، به خاطر کک. حتماً کک ارزش اش را داشت. مرد می دانست چه میکند. حرفهایی با کک زده بود که تا آن وقت با هیچ کس نزده بود.
مدتها گذشت. یک روز مرد سر از جنگل انبوهی در آورد. درست مثل زمانی که کک برای اولین بار وارد ریش انبوه او شده بود. اما مرد کک ندید. انگار خود او هم گم شده بود. گریه میکرد و فریاد می کشید. دیگر کسی صدای او را نمی شنید. مرد تازه معنی کک بودن را فهمید و فهمید و فهمید که کک بودن هم برای خود عالمی دارد.

مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است.
می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی.اصل قضیه این است.
از یک فلاسک قرمز، چای می نوشد.
سالن انتظار خالی است، همیشه خالی.
فکر می کند، مردم وقت ندارند، منتظر قطار بمانند.
بچه که بود انشایی نوشت، در یک جمله.
نوشت: مقصدم خانه سالمندان است.
مرد بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند و به قطارهایی فکر می کند که امروز از آنها جا مانده. می گوید، شغل من نشستن روی نیمکت است.
شغل من، جا ماندن از قطارها.
شغل من فراموش کردن نامم.
آگلایا وترانی
رفتم روبروش مثل همیشه روی دو تا پاهام نشستم و نگاهش کردم. یک عالمه حرف داشتم که بهش بگم اما نمیدونم چرا زبونم بند اومده بود مثل اینکه دو تا لبهامو با چسب به هم چسبونده بودند راستش رو بخواین هر وقت دلم می گرفت این کار رو می کردم اما نمی دونم چرا این بار با دفعه های قبلی فرق داشت. یعنی نمی دونستم از کجا شروع کنم یکهو پیش خودم گفتم اگر حرف دلت رو بهش بزنی که دستتو پس نمی زنه مثل دفعه های قبلی.
بالاخره زبونم باز شد اما چه باز شدنی، به تته پته افتاده بودم . خلاصه هر جوری بود گفتم ، بهش گفتم دوستت دارم تو هم منو دوست داشته باش، هر کاری که می کنم فقط به خاطر توئه پس تو هم کمکم کن، گفتم و گفتم تا اونجایی که دیگه احساس کردم خسته شدم.
... من از اون آدمایی که خودشون رو جلوی اون لوس می کنند و حرفشون رو با ناز و ادا بهش می زنن خوشم نمی یاد، یعنی دوست دارم هر جوری که بخوام حرف دلم رو بهش بزنم، پاک و زلال مثل خودش.
راستش رو بخواین احساس می کنم اون اینجوری بیشتر خوشش می آد چون تا حالا هر چیزی رو که ازش خواستم بهم داده. اما اگه تا حالا نتونستی بری در خونش بیا خودم می برمت البته از در پشتی ، آخه هیچ کس در پشتی رو بلد نیست به جز خودم و خودش. اگه بتونی در پشتی رو باز کنی و بیای تو قاطی ما دو تا میشی .
اونوقت یعنی یک شروع دوباره، یعنی چی؟ یعنی نقطه سر خط!
21/7/82


