این سخن البته، کشفی تازه نیست. پیش کشیدنش، اصراری است بر پافشاری به موضوع و فراخ تر کردن روزنه ی دیدگاه و بهتر دیدن و با تانی اندیشیدن و غوری بیشتر آنچنان که در لیاقت طنز است.
گفتیم سخنی تازه نیست و اینک بیشتر باسوادها( روشنفکران که جای خود دارند) می دانند، هنر و مخصوصا ادبیات هر کشور و ملت، بازتاب تمام خصایل و رذایل آن ملت است. چون نویسنده و شاعر و ادیب، خود جزیی هستند از یک کل، تکه ای از کرباس بگیر مثلاً.
اگر در جامعه ای چاپلوسی، نان به نرخ روز خوردن و پشت هم اندازی رواج داشته باشد، در شعر و نوشته های این جامعه از همین رذایل، شاهدان مثال فراوانی پیدا میکنی، البته به دو طریق، یکی از طریق فراوان که نشانه از همرنگ شدن شاعر و نویسنده با مردم جامعه اش می دهد، دیگر به شعر و داستانهایی که شاعر و نویسنده، به نقد این رذایل قلم زده است، یعنی دقیقاً انسان بودن خود را به اثبات رسانده آنچنان که همرنگ مردمش شده و چاپلوسی و ریا کرده، اما گاه که " من برتر" هنرمند بر او خرده گرفته کارش را به نقد و پند و تنبیه و تنبه کشانده است.
برای همین است که در ادبیات قدیم خودمان ( بیشتر البته در شعرها) هم مدح های شرم آور شاعران فحل و استادمان را میبینی که شاه و امیر و حاکم و وزیر بزدل فاسدی را، به عرش رسانده، هم نقدهای جانانه ای به جد و بیشتر به طنز و کنایه و داستان و حدیث و تمثیل رذیلت فلان بزرگ و شیخ و شحنه و شاه و صوفی را، فریاد کرده و طشت بدنامی اش را با صدایی گوش خراش از بام، بر زمین کوفته، آن هم جایی که مردم بیشتری بوده اند تا از قضیه آگاه شوند. برای همین است که مثلاً مدح هایی دور از واقع درباره ی " آغا محمد خان قاجار" داریم اما چنین طنزی هم در همان دوران قدرت آغا محمد خان قجر سروده شده است( به وسیله ی شاعری که شاید خیلی هم شاعر نبوده و حالا نامش از خاطرم رفته است) این شاعر خطاب به سلطان قاجار گفته:
" نه جود تو را که مدح عالی ت کنم
نه عقل تو را که حرف حالی ت کنم.
نی ریش تو را که ریشخند سازم
نی .... تو را که .......... کنم." ( بنابر حفظ شئونات اخلاقی! از آوردن این دو کلمه که در متن اصلی مقاله بوده است خودداری میکنم!)
این است که شعر و داستان، در هر شکل و شمایل و موضوع( رزمی، بزمی، اساطیری، تمثیل، مثل، کنایه، متل و ...) همه بازتاب آدمهای جامعه ای هستند که هنرمند هم یکی از آنها بوده و هست. دشمنی قدرت مداران حکومتی با هنرمندان فقط به خاطر گزارش او بوده که ندانسته و گاه دانسته از زمانه ی خود و بی عدالتی همه گیر فلان شاه و وزیر می داده و دشمنی آشکار اداره کنندگان قلدر حکومتها با نویسندگان و شاعران این بوده که نخست شاعران و نویسندگان را جذب دستگاه خود می کردند با صله های آنجنانی، در واقع سلاح آنها را از دستشان می گرفتند ، سلاحی که شاید به دلیل عافیت طلبی بیشتر این شاعران درباری، خود به خود، از گلوله ی نقد و ایراد پر نمیشد، اما سلاطین نمی توانستند ریسک بکنند.
می خواستم صفحه ی طنزی باز کنم ، دیدم بررسی همین مسایل تاریخ ادبیات، بهترین طنز است که می توان به وسیله ی آن، خودمان را بهتر بشناسیم و ضعف و ایرادهامان را، عمیقتر بدانیم. نگوییم قرنهای پیش چه کار دارند به حالا! متاسفانه همان رذایل و ایرادها، از اسلاف به ما که اخلاف باشیم رسیده است.
اکنون این نثر را بخوانیم از " تفسیر رو ح الجنان ابوالفتح رازی":
" یکی از دیوانگان فرزانه ( عقلاء المجانین= شاید در فرصتی دیگر به این گروه کم نظیر نیز رسیدیم) نزدیک معاویه شد. معاویه او را گفت: از قرآن چیزی دانی؟ گفت: دانم و نیکو دانم. گفت بخوان تا بشنوم. گفت:" بسم الله الرحمن الرحیم. اذا جاء نصرالله والفتح. ورایت الناس یخرجون من الدین افواجاً" گفت: خطا می خوانی که " یدخلون فی دین الله" آمده است. گفت : آن در روزگار رسول بود و اکنون خارج می شوند."
با اندکی کم و زیاد از پایگاه ادبی، هنری خزه
●سحر کریمی مهر

پرسوناژهای داستانهای هدایت انسانهایی معمولی اند که همواره می توان با آن ها همذات پنداری داشت، جز در بوف کور که از آثار سورئالیستی وی به شمار می رود و ارتباط با زن و مرد اثیری اندکی دشوار و گنگ به نظر میرسد، دیگر آثار وی برخاسته از بطن جامعه اند.
مهمترین موضوعی که می توان در آثار وی اشاره داشت بررسی عشق میان پرسوناژها است که بهروز شیدا در مقاله ای تحت عنوان " جستجوی عبث آینه پیوند در آثار هدایت" به آن اشاره کرده:
" در جهان داستانهای هدایت ، هیچ زن و مردی عشق را تجربه نمیکنند. چه در مناسبات سنتی و چه در روابط مدرن ، پیوند ، آبستن جدایی است".
شاید این موضوع که مقدمه ای است بر بررسی روابط در داستانهای هدایت، نشات گرفته از افکار شخصی اش و عدم بر قراری ارتباط عاطفی اش باشد که از آن منتقدان به عنوان یک رکن اساسی یاد کرده اند. در هر حال این فرضیه چه درست باشد چه غلط نمی توان تاثیر زندگی خصوصی نویسنده را بر آثارش نادیده انگاشت.
آنچه در دنیای داستانهای هدایت عدم ارتباط نامیده می شود به نوعی نشات گرفته از بی وفایی و یا عدم تعهد است. گویی شخصیتهای داستانهای هدایت هیچ گونه حسی در قبال یکدیگر ندارند، هیچ ادای دینی وجود ندارد و خود را در قبال آنچه انجام می دهند ، مسئول نمی دانند.
برای نمونه در " دون ژوان در کرج"، حسن که فردی لاابالی و بی قید و بند و به قول آدمهای امروزی، جاهل مسلک به نظر میرسد دل در گرو مهر زنی می دهد که به قول راوی:
" مثل نازنین صنمهای توی کتابها بود: لاغر، کوتاه، مژه های سیاه کرده با لب و ناخنهای سرخ. لباس اش از روی آخرین مد پاریس بود و یک انگشتر برلیان به دست اش می درخشید".
موضوع از آنجایی آغاز میشود که حسن به راوی داستان ما میگوید:
" یکسال بود که از دور دوستش داشتم".
تردید همواره در بین پرسوناژهای آثار هدایت، نقش اساسی دارد. گویی پرسوناژها نسبت به آنچه انجام میدهند همواره در شک و دودلی بسر می برند:
" ولی جرات نمیکردم که عشق خودم رو بهش ابراز کنم تا این که همین اواخر یه طوری پیش آمد که به هم رسیده ایم!"
ادامه مطلب
سهراب سپهری شاعر نوپرداز معاصر ، از شاعرانی است كه در زمانه ما مورد توجه خاص و عام قرار گرفته و طیف وسیعی را تحت الشعاع افكار و آثار ادبی خود قرار داده است.
ادامه مطلب


