آنچه ما ادبيات مي ناميم نه با بازگشت به زمان گذشته، يعني زمان پيدايش آن، بل با شركت فعال و سازنده در آنچه امروز گفتني ست درك مي شود. به راستي، نكته ي اصلي مناسبت ميان افراد نيست، (مثلا ميان خواننده و مولف كه چه بسا يكسر ناشناخته است) بل شركت در مبادله اي است كه متن با خواننده برقرار مي كند. زمان ادراك متن و معناي آنچه در متن گفته مي شود، هر دو به زمان حاضر برمي گردند، و يكسر از آن سنتي كه به پندار ما مولف در آن جاي گرفته است و از تمايل ما به كاربرد تاويل تاريخي آن سنت مستقل هستند.
هر دوره از سر ناگزيري، متن را چنانكه پيش رويش قرار گرفته است مي خواند. چرا كه وابسته است به سنتي كه درونش بهره اي مادي دارد و ناگزير است در آن خود را بشناسد. معناي راستين متن چنانكه در كار تاويل كننده مطرح مي شود، به عناصر محتملي وابسته نيست كه خصلت نماي دوران مولف و مخاطب هاي هم روزگارش هستند. چرا كه اين معنا دستاورد شرايط تاريخي تاويل كننده و از اين رهگذر، تمامي فراشد عيني تاريخي است…. معناي متن از نيت مولف فراتر مي رود، نه گاه به گاه، بل همواره. شناخت فراشدي تكرار شونده نيست. بل هميشه داراي منش آفريننده است. … هر كس كه چيزي را مي شناسد، آن را به گونه اي متفاوت مي شناسد.


